تبليغاتX
نوازش خدا

هفت نصيحت مولانا

 • گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

 • اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب)

• وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

 • متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

 • بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

 • اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10:25 توسط فاطمه |


با خدا

یک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس شرکت کرده بود.

شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "

بعد از جلسه با یک سری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آن جا با هم در مورد این پیغام گفت و گو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آن ها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت می کند. همان طور که در ماشین نشسته بود شروع به دعا کردن می کند:

" خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن.

من گوش خواهم کرد و تمام سعی خود را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
همان طوری که در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی می کند که یک جا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید:

" آیا خدا تو هستی؟ "

چون که جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چون که فکر می کرد که او با او حرف می زد.

او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آن قدرهم سخت نبود چون که به هرحال او می توانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.

وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی است و از آن جا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا این کار را هم می کنم. "

وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آن جا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشتر چراغ های خانه ها نیزخاموش بودند که به نظر همه خواب بودند.

او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند.

او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آن ها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل احمق ها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آن ها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آن جا میرم. "

او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از این که مرد جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و به نظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از این که یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می خواهی؟." فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت: "براتون شیر آوردم. " آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم به دنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.

مرد درحالی که هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده بودیم چون که این ماه قبض های سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم."

همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ "

مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت به طرف ماشین در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.

این کاملاً درست است. بعضی وقت ها خدا خیلی چیزهای ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضح تر بشنویم.

امشب دنبال کلمه های هستم که بتونم با خدا صحبت کنم.امشب از خدام میخوام.به حرفام گوش کنه.میخوام اونو به وبلاگم دعوت کنم.نمیدونم منو لایق میدونه یا نه امشب منتظر می مونم بهم جواب بده

بیقرارم آرامش ندارم میخوام آرومم کنه.میخوام مطمئنم کنه.فردا خبری نیست.به من آموختن الا بذکرالله تطمئن القلوب.به من آرامش بده

می خواهم در نگاه  تو ای خدای سبز و آسمانی گم شوم  تا در تو پیدا شوم. سلام دوباره ام را

بپذیر. می دانم باید ناب ترین واژه ها را پیدا کنم تا به تو نزدیک تر شوم و من آنقدر صدایت

می زنم تا شاید با وساطت فرشته های درگاهت دستانم را که بین زمین و آسمان بی اجابت

مانده بگیری.

ای خدای گل های سرخ انتظار کمکم کن

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:19 توسط فاطمه |


باسمه تعالی

مرا می‌شناسی.
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.

ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که “هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است”.

مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و… با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.

آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ “ام یک” از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه  به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.

آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
چرا که خود فرموده ای: “من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم”.

مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
امسال 68% اعلام کرده‌اند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.

از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمی‌گویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.
از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.

آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.

آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.
رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.

آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! می‌بینند، دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.
از یقه ما می‌گیرند و مثل … از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.

نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.

آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.

ای عزیزتر از جان؛
برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.

دیگر خسته شده‌ام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.

حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.

جانباز شیمیایی ، محمد برقی - 6/12/86
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی

منبع


بیایید در این شب قشنگ برای تمام مریضان دعا کنیم. تا عیدیمون را از

آقا امام زمان بگیریم.

                            التماس دعا

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:48 توسط فاطمه |


میراث پدر علیه السلام
238 magnify

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم.

 زخمی که به دشنه ای تیز، پدر ، برایم به یادگار گذاشته است.

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.

 

 

 پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم.

 و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم است که انسان می آفریند.

پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.

او که نامش خداوند است.

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.

اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دست هایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را که دوست تر دارد ، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!

 

زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم ! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم، که انسانم.

پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار. از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نسیت و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی، عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت...

دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم، که این زخم عشق است و عشق، میراث پدر علیه السلام است.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 18:48 توسط فاطمه |


               

      

روز قسمت کردن بود. خدا هستي را قسمت مي كرد.

خدا گفت: "چيزي از من بخواهيد، هر چه كه باشد،شما را خواهم داد.سهم تان را از هستي طلب كنيد،زيرا خدا بسيار بخشنده است."

و هر كه آمد، چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي زمین را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت:" خدايا من چيزي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بالي و نه پايي، نه آسمان و نه زمین ، تنها كمي از خودت، تنها كمي از خودت به من بده..."

و خدا كمي نور به او داد

نام او كرم شب تاب شد

خدا گفت: " آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي "
و رو به دیگران گفت: "کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست ، زیرا از خدا جز خدا نباید خواست.."
هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا به كرمي كوچك بخشيده است...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 15:32 توسط فاطمه |


خانه ام می گوید:تر کم مکن که گذشته ات در من نهفته

است.

راه نیز می گوید:در پی من بیا که آینده ات منم.

اما من به خانه و راه می گویم:مرا گذشته و آیند ه ای

نیست اگر

بمانم در ماندنم رفتن است و اگر بروم در رفتنم ماندن.

که تنها محبت و مرگ همه چیز را دگرگون توانند کرد.

جبران خلیل جبران (ماسه و کف)

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10:18 توسط فاطمه |


        

 

آسمان آبی بود

                 ماهی پنداشت دریاست

                                                پرید.......

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:43 توسط فاطمه |


                      

درخت بالاي تپه ايستاده بود و با حسرت جنگل پايين دره را نگاه مي كرد.او همه چيز داشت.

نور خورشيد،نسيم و خاك،اما غم تنهايي را در عمق ريشه هايش احساس مي كرد

باد كه غصه هاي درخت را مي دانست يك دانه در نزديكي اش كاشت و بعد دانه ي بعدي را.

در اطراف درخت گياهان رشد كردند و شاخه دادند،شاخه هايشان را بالاتر از او گستردند و آب را از ريشه هايش دزديدند و او در ميان آنها گم شد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:37 توسط فاطمه |


ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم, کمی با کفش های او راه بروم.

                                        دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 22:44 توسط فاطمه |


قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورد بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری

http://www.nooronar.com/

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:9 توسط فاطمه |


 

افرادي كه دائما" در حال جستجوي خداوند هستند و به دنبال او حيران و سرگردانند او را نمي يابند.ولي آنهايي كه به جاي جستجو شروع به زندگي براساس آنچه خداوند خواسته است مي كنند خداوند را مي يابند.

يافتن خدا با زندگي براساس آنچه او مي خواهد امكان پذير است نه جستجوي او.

"اوشو"

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 8:50 توسط فاطمه |


امروز دستانم به آسمان نمی رسد.

خدایا رهایم نکن.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:57 توسط فاطمه |


دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود .
همین !!!!!!
                         عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 17:44 توسط فاطمه |


ای کشور من:

فریادی از دکتر علی شریعتی

حلاج شهرم

کسی نمی داند که زبانم چیست؟

که دردم چیست؟

که عشقم چیست؟

که دینم چیست؟

که زندگی ام چیست؟

که جنونم چیست؟

که فغانم چیست؟

که سکوتم چیست؟

ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام

 تو را پیش از این ندیده ام

پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام

من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو

با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو

با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم

سخت آشنایم

آنها نیز با دل من آشنایند

من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم

من در روح اجدادم تو را می جستم

من آنان را در این راه می راندم

من آنها را به سوی تو می کشاندم

من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم

من وطنم را یافته ام

من در غربت زادم

پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند

و هرگز با غربت خو نکردند

هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند

همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند

یاد او را لحظه ای از یاد نبردند

چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم

مرا نفریفتند

هم چنان استوار و صبور

دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم

تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من

ای که از آب و گل توست جان و تن من

ای که در تو من آواره نخواهم بود

در دامن مهربان تو آرام خواهم شد

در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد

نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم

 به نیست شدن دارم

دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم

در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم

در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم

دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.

ای که هوای من شده ای

دم زدن در تو حیات من است...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:22 توسط فاطمه |


گفتم: خسته‌ام    

گفت: لاتقنطوا من رحمة الله    

        .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

 

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! 

گفت: فاذکرونی اذکرکم     

         .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

 

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ 

    گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

       .:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.

 

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ 

   گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله

       .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.

 

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!

گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم    

         .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

 

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   

گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم     

        .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.

 

گفتم: دلم گرفته  

گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا     

       .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشند (یونس/58) ::.

 

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله   

گفت: ان الله یحب المتوکلین     

      .:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.

 

گفتم: خیلی چاکریم!   

ولی این بار، انگار گفتی: حواست را  خوب جمع کن! یادت باشد که:

      گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

     .:: بعضی از مردم خدا را  فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/11) ::

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛

     گفت: فانی قریب

         .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم

     گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال 

          .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 

      گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

           .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.

 

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی

     گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

         .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

 

گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری  می‌توانم بکنم؟     

     گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

        .:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

گفتم: دیگر روی توبه ندارم 

     گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب    

         .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::..

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ 

       گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

            .:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟ 

گفت: و من یغفر الذنوب الا الله      

           .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ...  توبه می‌کنم

      گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

         .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     

     گفت: الیس الله بکاف عبده

          .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟ 

      گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

         .:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان  است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد 

     گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه   

         .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

 

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم 

      گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید

         ..:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

 

گفتم : ...

      گفت : ... 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:31 توسط فاطمه |


موضوع: با هم متفاوتيم، نه بهتر نه بدتر، نه خوب نه بد!

333

 

 

با هم متفاوتيم، نه بهتر نه بدتر، نه خوب نه بد!
مردان و زنان چگونه فكر و عمل مي‌كنند؟
ما انسانها با هم متفاوتيم نه بهتر نه بدتر، نه خوب نه بد، نه درست نه غلط، فقط متفاوتيم؛ در حقيقت اين تفاوتهاست كه ما را مجذوب يكديگر مي‌كند، چرا كه اغلب مردم جذب كسي مي‌شوند كه داراي ويژگي‌هايي است كه در خود آنها وجود ندارد.
ناآگاهي زوجين نسبت به اين تفاوتها موجب مي‌شود كه زن تصور كند مرد نسبت به بسياري از مسائل بي‌توجه است و مرد تصور كند كه همسرش فردي حساس است و ذهن خود را براي مسائل جزيي و بي‌اهميت مشغول مي‌كند.
اين تفاوتها در زندگي زناشويي خود را به شديدترين نحو نشان مي‌دهد، از اين رو شناخت اين تفاوتها قبل از شروع زندگي مشترك و ازدواج براي جلوگيري از بروز مشكل و اختلاف ميان زوجين اري بسيار ضروريست.
يكي از تفاوتهاي مهم ميان مرد و زن «حساسيت بيشتر زنان نسبت به مسايل عاطفي» و ورود بيشتر آنها به پيچيدگي‌هاي مسايل عاطفي است، اين مطلب بدين معنا نيست كه مردان بدون احساسند يا نسبت به مسايل عاطفي هيچ توجهي ندارند، بلكه بدان معناست كه زنان بيش از مردان وارد مسايل عاطفي شده و در اين زمينه دقت بيشتري مي‌كنند.
در پاره‌اي از موارد زن انتظار دارد، به همان اندازه كه به شوهرش محبت مي‌كند، به همان شكل و به همان صورت محبت دريافت كند، اما ممكن است با ناكامي رو به رو شده يا احساس كند كه همسرش او را دوست ندارد، در حالي كه اين گونه نيست، چرا كه شكل ابراز احساسات و بيان آنها در مردان و زنان متفاوت است.

به عنوان مثال براي زنان به ياد داشتن روز تولد، سالگرد ازدواج، روز پدر و ... و هديه گرفتن براي همسر در چنين روزهايي نشانه علاقه وي به مرد است و زن هر سال اين كارها را انجام مي‌دهد، اما هنگامي كه مرد روز تولد زن، سالگرد ازدواج و ... را به خاطر ندارد و هديه‌اي هر چند كوچك براي او تهيه نمي‌كند ممكن است زن به اشتباه تصور كند كه همسرش به او علاقه‌اي ندارد.

چنين سوء تفاهم‌هايي به دليل ناآگاهي از تفاوت‌هاي جنسي ميان زن و مرد ايجاد مي‌شود كه مي‌تواند فرد را نسبت به زندگي زناشويي‌ خود دلسرد كند، در حالي كه ممكن است شوهر تصور كند به ياد داشتن يا نداشتن روز تولد شايد چندان اهميتي نداشته باشد.

در مقابل عاطفي بودن بيشتر زنان، «مردان به استقلال اهميت زيادي مي‌دهند»، آنچه در مورد مردان اهميت فوق العاده‌اي دارد و به خصوص توجه به آن در زندگي مشترك بسيار مهم است، موضوع استقلال مردان است، بوي?ه اين كه مردان مايلند در مورد مسايل مالي، تصميم‌گيري و ... مستقل باشند، از اين رو عدم توجه همسر به اين موضوع مي‌تواند مشكلاتي را ايجاد كند، چرا كه به احساس استقلال مرد لطمه مي‌زند.

به عنوان مثال زني كه سعي مي‌كند همسرش را از نظر مالي تأمين كند يا نان‌آور درجه اول خانواده باشد، زماني كه همسرش بيكار است يا از نظر مالي مشكل پيدا كرده، كمك مالي خود را به خانواده پررنگ كند و يا دائما اين كمك را به همسرش يادآوري كند، به احساس استقلال مرد لطمه زده است.

همچنين «زنان به مورد حمايت بودن اهميت زيادي مي‌دهند»، بنابراين آنچه براي زنان اهميت اساسي دارد آن است كه احساس كنند همسرشان به آنها احترام مي‌گذارد و به تأمين و سلامت آنها اهميت مي‌دهد، به عنوان مثال زني كه احساس مي‌كند همسرش در اين زمينه به او توجهي ندارد يا احساس مسؤوليتي در اين مورد ندارد، به شدت آزرده شده و واكنش‌هاي عاطفي شديدي نشان مي‌دهد.

ازسوي ديگر«مردان به مديريت خانه اهميت بيشتري مي‌دهند»، چرا كه در كليه فرهنگ‌ها و جوامع، قدرت اول خانواده را مرد مي‌دانند كه اين موضوع جدا از تبعيض‌هاي جنسي است، مدير اول خانواده مرد است و مردان به اين نقش خود اهميت فوق‌العادي مي‌دهند.

بنابراين خانواده‌اي كه در آن زن خانواده بدون مشورت همسرش در مورد مسائل خانوادگي تصميم‌گيري مي‌كند يا قدرت اوليه خانواده است با مشكلات زيادي روبرو خواهند شد، در چنين خانواده‌اي احساس مرد از خود، به شدت لطمه و آسيب مي‌بيند كه اين بدان معني نيست كه مرد در خانواده ديكتاتوري به راه اندازد، بلكه بدين معني است كه بايد نقش اول در مديريت خانواده به مرد داده شود.

از آنجايي كه ديدگاه مردان و زنان در خصوص مسائل خانوادگي متفاوت است «زنان به ارتباط اجتماعي و صحبت كردن اهميت فوق‌العاده‌اي مي‌دهند»؛ به نحوي كه آنها با دور هم جمع شدن و صحبت كردن بسياري از فشارها و ناراحتي‌هاي خود را تخليه مي‌كنند، بنابراين به دليل اين كه تمايل زنان به صحبت كردن بيش از مردان است، اين موضوع باعث اختلاف ميان زوجين مي‌شود.

زماني كه زن مايل است راجع به اتفاقات روزانه با شوهرش صحبت كند و همسر تمايل چنداني نسبت به اين موضوع احساس نمي‌كند، در اين حالت ممكن است زن تصور كند كه شوهرش فرد سرد، بي‌تفاوت و غيراجتماعي است از سوي ديگر شوهر نيز ممكن است از اين همه تمايل همسر به صحبت احساس كند كه وي فرد پر حرفيست كه به كار زائدي مي‌پردازد.

«مردان كلي‌تر به مسايل نگاه مي‌كنند» به گونه‌اي كه آنها به مسايل و موضوعات مختلف بوي?ه مسايل ارتباطي و اجتماعي ديد كلي گرايانه دارند و وارد بعضي نكات ظريف و جزئيات نمي‌شوند، اين در حاليست كه زنان به اعمال و جزئيات ارتباطات توجه زيادي دارند، از اين رو اين دقت باعث مي‌شود كه به جزئياتي توجه كنند كه معمولا مردان مورد غفلت و بي‌توجهي قرار مي‌دهند.
 

من واشکان به وجودت افتخار می کنیم.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:10 توسط فاطمه |


 

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار

مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله

به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه

جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت

ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او

روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت

كنند .

ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست 

بالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه

كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر

كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني

ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره

                                                                        

 

                                                         

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 22:25 توسط فاطمه |


قیصر امین پور شاعر فقید معاصر؛ قطعه شعر خسته ام از اين كوير را در سال 1369 به یاد دكتر علی شریعتی سروده است

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
alishariati12.jpgای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

                                                       قیصر امین پور

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 14:6 توسط فاطمه |


از بهشت‌ كه‌ بیرون‌ آمد، دارایی‌اش‌ فقط‌ یك‌ سیب‌ بود .

سیبی‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود .

و مكافات‌ این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.

فرشته‌ها گفتند:

تو بی‌ بهشت‌ می‌میری. زمین‌ جای‌ تو نیست.

 

                    



زمین‌ همه‌ ظلم‌است‌ و فساد .

و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام ...

زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است.

اگر خدا چنین‌ می‌خواهد، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است .

خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌ای‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند،

از زمین‌ می‌گذرد، از زمینی‌ آكنده‌ از شر و خیر،

ازحق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛

و اگر خیر و حق‌ و صواب‌ پیروز شد،

تو بازخواهی‌ گشت وگرنه....!!!


و فرشته‌ها هم‌ گریستند . اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمی‌توانست‌برود

…… انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود.

می‌ترسید و مردد بود. و آن‌ وقت‌خدا چیزی‌ به‌ انسان‌ داد.

چیزی‌ كه‌ هستی‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت .

انسان‌ دست‌هایش‌ را گشود و خدا به‌ او « اختیار» داد .

خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن.

زیرا كه‌ تو برای‌ انتخاب‌ كردن‌ آفریده‌ شدی.

برو و بهترین‌ را برگزین‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزیدن‌ توست .

عقل‌ ودل‌ وهزاران‌ پیامبر نیزباتوخواهدآمدتا تو بهترین‌ رابرگزینی .

و آنگاه‌ انسان‌ زمین‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوری‌ را .

و این‌ آغاز انسان‌ بود.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 22:25 توسط فاطمه |


الهى ! از من آهى و از تو نگاهى .

 الهى ! عمرى آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم .

 الهى ! غبطه ملايكه اى را مى خورم كه جز سجود نمى دانند، كاش حسن از ازل تا ابد در يك سجده بود.

 الهى ! تا كى عبدالهوى باشم ، به عزت تو عبدالهو شدم .

 الهى ! سست از آن كه مست تو نيست كيست ؟

 الهى ! همه اين و آن را تماشا كنند و حسن خود را، كه عجيب تر از خود نيافت .

 الهى ! دل بى حضور چشم بى نور است ، اين دنيا را نمى بيند و آن ، عقبى را.

 الهى ! همه حيوانات را در كوه و جنگل مى بينند و حسن در شهر و ده .

 الهى ! هر كه شادى خواهد بخواهد، حسن را اندوه پيوسته و دل شكسته ده .

  الهى ! مراجعات از مهاجرت به سويت تعرب بعد از هجرت است و تويى كه نگهدار دل هايى .

 الهى ! آن كه در نماز جواب سلام نمى شنود، هنوز نمازگزار نشده ، ما را با نمازگزاران بدار.

 الهى ! خوشا آن كه بر عهدش استوار است و همواره محو ديدار است .

 الهى ! آن كس تاج عزت بر سر دارد كه حلقه ارادتت را در گوش دارد و طوق عبوديت را در گردن.

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:31 توسط فاطمه |


جملاتی از دکتر علی شریعتی

زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم

                 

تنهایی
رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند.
طعم توفیق را می چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی" را در سرت زنده میكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم.

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:26 توسط فاطمه |


مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
عرفان نظرآهاری
                     

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 23:13 توسط فاطمه |


شاید خدای دهکده تنهایی سکوت باشد

 

            

 

امشب آسمان صاف است ولی آسمان دل من مدتها ست ابری است باران نباریده مدتهاست که سکوت کرده به امید رحمت تو.صدای پای شب می آید صدای که فریاد غریبانه سکوتش قلبم را به لرزه در می آورد.ماه کو؟؟؟؟؟کو ستاره دل من؟کو صدای آواز وجود من؟آوازی که سکوت این شب ویرانه را می شکست.سکوتی که اکنون فریاد می زند فریادی گوش خراش....صدای فریاد شب بلندترشده گویی شب در وجود من است.شاید هم وجود من درشب.

شب دیگر با من انس گرفته است در رگهایش اشک من است که جریان دارد.دیگر جزیی از غربت بی صدایم شده....ومن خودم را در میان سیاهی شب گم کرده ام.سکوتم سکوت شب است سکوتی که میمیرد و زنده می شود...............

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 2:26 توسط فاطمه |


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:9 توسط فاطمه |


یک شب خواب دیدم مرده ام واصلاً یادم نبود دارم خواب می بینم،مادرم ودیگران که بعضیشان بنظرم آشنا می آمدندوخیلی هارانمی توانستم به خاطر بیاورم،به سر وسینه می زدند.هر چه فریاد می زدم نمی شنیدند،حتی صدای خودم به گوشم نمی رسید.باورکرده بودم که مرده ام، دیگرامیدی به بازگشت نداشتم بعضی وقتها گریه ام می گرفت و نمی توانستم جلو خودم را بگیرم هق هق گریه ام بلند می شد وخیلی طول می کشیدتا قطع شود همه جا برایم سیاه بود همه چیز رنگ باخته بود وتنها رنگ خاکستری بود که می توانستم از سیاهی تمیز دهم، فقط لبه خاکستری رنگ اجسام را می دیدم .مادرم به نظرخاکستردرچین وچروکهای چهره اش گیرکرده بود.چند ساعت ،چند روز،چند ماه یا چند سال طول کشید نمی دانم شاید به تعداد روزهای عمرم گذشت، فقط وقتی از آن کابوس لعنتی خلاص شدم خیس عرق بودم و انگار تمام رگ وپیوندهایم را کشیده بودند دلم می خواست سریع تحرکی به بدنم بدهم ومطمئن شوم زنده ام،اما خشک شده بودم فقط از صدای نفسهایم فهمیدم هنوز جان دارم. نه! دنیا سرجایش بود و من دوباره باید درآن باقی می ماندم بدون هیچ تغییری،ازاینکه فهمیدم کابوس می دیدم خوشحال شدم ولی از اینکه مجبور بودم این تجربه را شاید خوفناکتر تکرارکنم به خود لرزیدم وباورکردم که من یک مردن به دنیا بدهکارم.

 

خدایا امروز من وپسرم را از مرگ رهاندی ممنون که فرصتی دوباره دادی.

                                                                                                   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:46 توسط فاطمه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386



پیوندها

یکی بود ، یکی نبود
زندگی زیباست
ابر بهار (ناز خاله)
به نام خالق کودک
تفکر نو
یه روزی،یه کسی،یه جایی....