X
تبلیغات
نوازش خدا

نوازش خدا

فرخنده باد بر همگان مقدم بهار نوروز , جاودانه ترین جشن روزگار


 

       

زمین در انتظار تولد یک برگ.....

من در حال شمارش معکوس.....

صفر همیشه پایان نیست.......

گاه آغاز پرواز است........

 

بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز بهار زندگیتان بی انتها باد

 

 

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از

دفتر روزگار ورق خورد،

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی

دیگر گذشت روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد

 

بوی باران ; بوی سبزه ; بوی خاک

شاخه های شسته ; باران خورده ; پاک

آسمان آبی و ابر سفید , برگهای سبز بید

عطر نرگس , رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

بهار بهترین بهانه برای آغاز، وآغاز بهترین بهانه

برای زیستن است

آغاز بهار بر شما مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 19:1 توسط فاطمه|

چقدر امروز بد است

امروز که باز هم در خیابان بودم و باز هم سکه ای به زمین افتاد و باز هم گمان کردم تو آمدی!

یادت هست اولین روز را می گویم

اولین روزی که دیدمت و تو مرا دیدی و شناختی و من نشناختمت

اولین روزی که در خیابان بودم و سکه ام به روی زمین افتاد و خم شدم که آنرا بردارم اما تو ...

اصلا وقتی صدای سکه می شنوم دلشوره می گیرم

دست خودم نیست شاید خاطرات با دلی که زخمی است همین کار را می کنند

 راستی... چرا آن روز سکه ام را از زمین برداشتی؟

چرا من تو را نشناختم؟

چرا همیشه افسوس می خوردم از این که تو این همه خوبی و من...؟

یادت هست؟

همان روزهای اول را می گویم

هربار که می آمدی سکه ات را در حوض کنار شمعدانی ها می انداختی و همین که می گفت "تالاپ" می دانستم که آمدی

از گوشه پنجره نگاهت می کردم و تو لبخند می زدی

می آمدم و تو برایم گیلاس می چیدی

و هیچ میوه ای را به اندازه آن گیلاس های حیاطمان دوست نداشتم

چقدر امروز از گیلاس متنفرم!

روزهایی که نبودی سکه های حوض را می شمردم

آنها را در می آوردم و هر روز یکیشان را به آب می انداختم تا همه خیال کنند که تو هستی

از تنهایی می ترسیدم

امروز چقدر تنهایی را دوست دارم

تنهایی باوفاتر از تو بود

حالا که دیگر نیستی و دیگر نمی آیی و دیگر...

ولی نمی دانم چرا هنوز به صدای سکه حساسم

شاید هنوز منتظر آمدنت هستم!

پس بیا

هنوز راهی هست 

هنوز صدای سکه ات را می شنوم


نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 19:14 توسط فاطمه|

بیایید مردانه " زنها " را گرامی بداریم...!


این بار اگر زن ِ زیبارویی را دیدیم

هوس را زنده به گور کنیم......

و خدا را شکر کنیم برای خلق این زیبایی



زیر ِ باران،اگر دختری را سوار کردیم

... ... ... به جای شماره به او امنیت بدهیم....!

او را به مقصد مورد نظرش برسانیم

نه به مقصد مورد نظرمان!


هنگام ورود به هر جایی

با لبخند بگوییم ، اول شما....!

در تاکسی خودمان را به در بچسبانیم نه به او... !

در مترو جای خود را به زنی بدهیم که ایستاده



بیایید فارغ از جنسیت

کمی واقعا مرد باشیم ....!

و نه از مردی فقط کُــتـَش و سیبیلش را داشته باشیم.......!


پ ن:گاهی دلت می خواهد تنها بنویسی کسی که برات ایجاد استرس نکنه

حالا که خواستم با خودم قلبم خلوت کنم به اینجا پناه آوردم.

این روزها به شدت دلم بیقرار و مثل مرغ سرکنده...دوستش ندارم چون  تا دیروقت نگرانیم بیشتر میشه دکتر میگه دریچه میترالته میگه باید آروم باشم.ووووووووووووووووووووووووو

مشکل جدیدتر دلمو که به خدا می سپارم آرامتر می شوم میدانم دوستم داری مراقبم باش.

نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 19:7 توسط فاطمه|

از فوت و رفتنش فقط سه قسمت را به خوبی حفظم

آخرین جمعه و خداحافظی با پدر

آخرین چهارشنبه آخرین صبحانه

و روز فوت بابا پنج شنبه

نمیدونم چرا هنوز رفتنش را باور نمیکنم

رفتن معصومانه اش


آخرین جمعه روبه روی همدیگه نشستیم شروع کردن به حرف زدن برای رفتنش

دستمو گرفت گفت آماده پریدنه اشک از چشاش سرازیر شد و گفت مامانت که رفت زندگیم به معنا شده

من خواب دیدم مسافرم

بابا

همینطور اشک می ریخت دستاشو گذاشتم رو لبام بوسیدم و گفت به خواهرات گفتم هر چی داشتم دادم بهشون خواستم تو هم بدونی ....

خواستم از تو هم خداحافظی کنم ترسیدم برم نبینمت

صورتش بسیدم اشک که از چشاش می ریخت صورتمو خیس کرده بود ..به هق هق افتاده بود اونوقت بود که اشک امونمو بریده بود

دستمو رها گفت برو دیگه خیاالم از همه چی راحته حتی از رفتن

بابا

نیگاهم کرد و گفت جان

بابا

میدونی که تنهاییم الان فقط تو هستی که بهمونامید میدی

اونقدر حرفهام براش بی معنا بود

گفت دختر جان من مسافرم میفهمین؟؟؟؟

اشک از چشام سرازیر میشد هیچی نمیفهمیدم

حالا که به هق هق افتادم دستاشو کشید رو صورتش اشکهاشو پاک کرد و آروم گفت برو خدا بهمراهت خیالم راحت شد

اشک از چشام می ریخت نمیدونستم واسه چی اشک می ریختم از اینکه یهویی هر دوشون می خواهند برند از اینکه تو دنیا تنها میشم نمیدونستم

پاشدم اومد خونه همه منتظر بودند ببینن چی گفته؟؟؟

وقتی حرف زدم همه بهم گفتن بابایی مریض شده باید ببریمش دکتر


صبح پنج شنبه

ساعت 5 صبح

صدای زنگ خونه بود که بیدارم میکرد

دامادم بود

فاطمه چقدر می خوابی؟؟؟

گوشیت چرا خاموشه

-شبا خاموشش میکنم

پرسیدم چه خبر

گفت بابات مریضه خیلی بیقراری میکنه گفتم همتون جمع شین تا با بابات حرف بزنین

اوکی لبای پوشیدم

رفتم

ده قدمی خونه

جمعیت سیاه پوش صدای گریه

به دامادک گفتم چی شده

برگشت گفت تسلیت می گم بهت امیدوارم خدا بهتون صبر بده

مقاومتم برای پریدنش زیاد شده بود باورش برایم سخت تر

در ماشینو که باز کردم چشام پیس در بود

خواهرم که بادیدنم بیشتر اشک می ریخت من مونده بودم

که یعنی چی

میشه اینقدر بهم دروغ نگین دروغگو ها

نه میتونستم اشک بریزم نه میتونستم حرف بزنم یادم نمیاد چقدر جیغ زدم یادم نمیاد هیچ اینا رو برام که میگن اصن باور ندارم

رفتنت نبودنت بوی عطر خوش جا نمازت دعای امن یجیبت دعای فرج

بابا

به همین راحتی فکر نکردی چقدر تنهای میتونم اذیتم کنه

تو عاشق مامان بودی درسته

ولی ما چی بابا/؟؟؟؟

ساعت 10 بود تو را با آمبولانس با ملحفه سفید آورده بودن

راحت شدی جان بابا

پروانه ها دور خانمان به رقص در آمدند

بابایی رفتی پروانه شدی

حالا ما مینشینیم جلوی پروانه ها اشک می ریزیم

آرزو میکنیم رو دستمو بنشینی

بابایی

بنشین

به مامان بگو بیاد بشینه یه لمس کوتاه یه بوی خوش برو به بهشت برو

بابا


خدایا بابام مهربون بود تو هم باهاش مهربون باش


بابا دلم برای خند هات تنگ شده بابا

نمیدونم چی بگم چی بنویسم که باورم بشه تو رفتی



همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود …


ولی پدر .........



یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمی بیند و نمی داند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 12:50 توسط فاطمه|

این روزها که دلم پر می شود با گوشه ای از قلبم خلوت می کنم می نشینم مادر را در همان دورابرا می بینم می خندم با او حرف میزنم صحبت می کنم و از همه آنچه که واهمه داشتم سخن می گویم..دیروز که صدای گریه ات را زیر درخت انجیر شنیدند....نا خودآگاه ترس برم داشت و گفتم نکنه باعث ناراحتیت شدم بغض تمام وجودمو گرفته بود سنگ قبرت را آماده کردند و همه همه باعث شده بود که دلم بخواهد با صدای بلند اشک بریزم زودتر از بقیه پیشت رسیدم بوسیدمت و فرو ریخت بغض چند وقتم ..کاش میتوانستم دوباره سرم را روی پاهایت بگذارم و تو با دستهای زبرت بر روی سرم دست بکشی و من با همان نوازش آرامش کنارت را حس کنم...مامان برام خیلی دعا کن خیلی....................


نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 11:28 توسط فاطمه|

ای یگانه ترین بعد از خدای!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مادر تو را چه بنامم که هیچ چیز یارای برابری با تو را ندارد

کوهت ننامم که کوه پایداری و استقامت از تو آموخته

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

رودت نخوانم که رود صداقت و پاکدامنی تو را به ارمغان برده

آسمانت نخوانم که بسی بلندتر و رفیع تری و آسمان زیر گامهای توست

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

ماه و خورشیدت ننامم که آن دو نور تو را به عاریت گرفته اند

ستاره ات ندانم که آنان بی شمارند و تو بی همتا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تو را نسترن و یاس و یاسمن نمی دانم که گل نیز عطر و بویش را از تو دارد

آبشاران خروشان از مهر توست و دشت وسعت خویش را از قلبت گرفته

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مادر تو را با کدامین شعر و غزل بسرایم که در مقابل نامت شعر و غزل نیز عاجزند

تو خود یک دنیا کلامی و یک عمر واژه ای ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مادر ای طراوت بهاران و ای هستی بخش زندگانیم

تو را چه بنامم و وصفت چه بخوانم که بیکران آسمانها و دریاها

و هرچه در اوست در پیش نام تو کوچکند و عزیز

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

و اکنون تو را ای بزرگ، ای بی همتا

با تمام عظمتت در قلب کوچک خود می یابم و یزدان پاک را سپاس می گویم

که این نهال عشق و محبت را به قلب من ارزانی داشت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

باشد که به جبران نیکیهایت و به پاس دلواپسیهایت

همواره تو را عزیز بدارم و محترم

و همواره آواز من این باشد که

مادر... دوستت دارم ... دوستت دارم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

عمرت مستدام؛ نامت جاودان و روزت مبارک

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

خجسته میلاد حضرت فاطمه زهرا (س)، روز زن و بزرگداشت مــادر گرامی باد

 

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 16:18 توسط فاطمه|

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،

 

 

اين پيام را به ديگران نيز بگوييد، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس می‌كند كه كلبه اش در حال سوختن است

 

 

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 21:32 توسط فاطمه|

ماجرای کلاغ قار قاری !!

يه روزي آقاي کلاغ ، به قول بعضيا زاغ



رو دوچرخه پا مي‌زد ، رد شدش از دم باغ



پاي يک درخت رسيد ، صداي خوبي شنيد

نگاهي کرد به بالا ، صاحب صدا رو ديد

يه قناري بود قشنگ ، بال و پر ، پر آب و رنگ

وقتي جيک جيکو مي‌کرد ، آب مي‌کردش دل سنگ


قلب زاغ تکوني خورد ، قناري عقلشو برد

توي فکر قناري ، تا دو روز غذا نخورد



روز سوم کلاغه ،‌رفتش پيش قناري

گفتش عزيزم سلام ، اومدم خواستگاري!



نگاهي کرد قناري ، بالا و پايين، راست و چپ

پوزخندي زد به کلاغ ، گفتش که عجب! عجب

منقار من قلمي ، منقار تو بيست وجب

واسه جي زنت بشم؟ مغز من نکرده تب

کلاغه دلش شيکست ، ولي ديد يه راهي هست

براي سفر به شهر ، بار و بنديلش رو بست

يه مدت از کلاغه ، هيچ کجا خبر نبود

وقتي برگشت به خونه ، از نوکش اثر نبود

داده بود عمل کنن ، منقار درازشو

فکر کرد اين بار مر‌خره ، قناريه نازشو



باز کلاغ دلش شيکست ، نگاه کرد به سر و دست

آره خب، سياه بودش! اينجوري بوده و هست

دوباره يه فکري کرد ، رنگ مو تهيه کرد

خودشو از سر تا پا ، رفت و کردش زرد زرد

رفتش و گفت: قناري! اومدم خواستگاري

شدم عينهو خودت ، بگو که دوسم داري

اخماي قناريه ، دوباره رتفش تو هم!

کله‌مو نگاه بکن ، گيسوهام پر پيچ و خم



موهاي روي سرت ، واي که هست خيلي کم

فردا روزي تاس مي‌شي! زندگي‌مون ميشه غم

کلاغ رفتش خونه نگاه کرد به آيينه

نکنه خدا جونم ! سرنوشت من اينه؟!



ولي نا اميد نشد ، رفت تو فکر کلاگيس

گذاشت اونو رو سرش ، تفي کرد با دو تا ليس

کلاه گيسه چسبيدش ، خيلي محکم و تميز

روي کله‌ي کلاغ ، نمي‌خورد حتي ليز



نگاه که خوب مي‌کنم ، مي‌بينم گردنتو

يه جورايي درازه ، نمي‌شم من زن تو

کلاغه رفتشو من ، نمي‌دونم چي جوري

وقتي اومدش ولي ، گردنش بود اينجوري



خجالت نمي‌کشي؟ واسه گوشتاي شيکم!؟

دوست دارم شوهر من ، باشه پيمناست دست کم!

ديگه از فردا کلاغ ، حسابي رفت تو رژيم

مي‌کردش بدنسازي ، بارفيکس و دمبل و سيم

بعدش هم مي‌رفت تو پارک ، مي‌دوييد راهاي دور

آره اين کلاغ ما ،‌خيلي خيلي بود صبور



واسه ريختن عرق ، مي‌کردش طناب‌بازي

ولي از روند کار ، نبودش خيلي راضي

پا شدي رفتش به شهر ، دنبال دکتر خوب

دو هفته بستري شد ، که بشه يه تيکه چوب

قرصاي جور و واجور ، رژيماي رنگارنگ

تمرينهاي ورزشي ، لباساي کيپ تنگ

آخرش اومد رو فرم ، هيکل و وزن کلاغ

با هزار تا آرزو ، اومدش به سمت باغ



وقتي از دور ميومد ، شنيدش صداي ساز

تنبک و تنبور و دف ، شادي و رقص و آواز

دل زاغه هري ريخت ! نکنه قناريه؟

شايدم عروسي بازاي شکاريه!!



ديدش اي واي قناري ، پوشيده رخت عروس

يعني دامادش کيه؟ طاووسه يا که خروس؟

هي کي هست لابد تو تيپ ، حرف اولو مي‌زنه!

توي هيکل و صورت ،‌ صد برابر منه



کلاغه رفتشو ديد ، شوهر قناري رو

شوکه شد ، نمي‌دونست، چيز اصل کاري رو!

مي‌دونين مشکل کار ، از همون اول چي بود؟

کلاغه دوچرخه داشت ،‌صاحب bmw نبود
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 19:3 توسط فاطمه|

بارالها حال ما را بهترين حال ها قرار بده
چشمهايمان را به ديدن خودت باز و گوشهايمان را به شنيدن خودت شنوا گردان

پیامک تحویل سال جدید 90   اس ام اس عید نوروز 90


خدایا مرا سال نو یار باش / ز هر رنج و سختی نگهدار باش

به من راه بنما به سوی خوشی / نجاتم ببخش از غم و ناخوشی

به عمری که مانده ست از من به جای / به سوی سه نیکی مرا رهنمای


پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از ان شما نیست

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 20:54 توسط فاطمه|

دوسنت هگزوپری در کتاب شازده کوچولو، دوستی را (اهلی کردن) نامیده و شروع آشنایی عاشقانه روباه و شازده کوچولو را چنین می سراید :

روباه گفت: سلام!

شازده کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت: من یک روباهم

شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن، نمی دانی چقدر دلم گرفته!

روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، هنوز اهلی ام نکرده اند.

شازده کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار میکنند، اینش اسباب دلخوری است! اما، مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو، پی مرغ میگردی؟

شازده کوچولو گفت: نه، پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: اهلی کردن یک چیزی است که پاک فراموش شده، یعنی، ایجاد علاقه کردن!

شازده کوچولو با شگفتی گفت: ایجاد علاقه کردن!

روباه گفت: معلوم است. تو الان برای من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه دیگر، نه من احتیاجی به تو دارم، نه تو احتیاجی به من. من برای تو یک روباهم، مثل صد هزار روباه دیگر، اما اگر منو اهلی کردی هردو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در همه عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود! الان زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم، آدم ها مرا.

همه مرغ ها عین همند. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت میگذرد ولی اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.

آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند. صدای پای دیگران مرا وادار میکند توی هفت سوراخ قایم بشوم، اما صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی مرا از سوراخم بیرون میکشد.

تازه، نگاه کن! آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم، گندم چیز بی فایده است. گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند و این جای تأسف است! اما تو موهای طلایی داری. پس وقتی اهلیم کردی، محشر میشود! چون گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد، آن وقت من صدای وزیدن باد را که در گندمزار می پیچد، دوست خواهم داشت.

حالا اگر دلت میخواهد مرا اهلی کن!

شازده کوچولو جواب داد: آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند، می تواند سر در بیاورد. انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند، اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست!

روباه گفت: تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!

شازده کوچولو پرسید: راهش چیست؟

روباه گفت: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علف ها می نشینی، من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچ نمی گویی، چون کلمات سرچشمه ی سوء تفاهم ها هستند، عوضش می توانی هر روز یک خورده نزدیک تر بنشینی.

فردای آن روز شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی، اگر مثلا: هر روز سر ساعت 4 بعد از ظهر بیایی من از ساعت 3 تو دلم قند آب می شود و هرچه ساعت جلوتر برود، بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت4 که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم!!

اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی، من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟

به این ترتیب، شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه جدایی نزدیک شد ....

روباه گفت: آخ! نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم!

شازده کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: همین طور است.

شازده کوچولو گفت: پس این ماجرا فایده ای برای تو نداشته؟

روباه گفت: چرا، برای خاطر رنگ گندم!

اما وقتی خواستیم وداع کنیم، من به عنوان هدیه رازی به تو میگویم.

شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و گفت: روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر، اورا دوست خود کردم و حالا تو همه عالم بی همتا است.

و برگشت پیش روباه و گفت: خدانگهدار.

روباه گفت: خدانگهدار! و اما رازی که گفتم خیلی ساده است!

جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدرعمری است که به پاش صرف کرده ای!

انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی!

شازده کوچولو زیر لب زمزمه کرد: جز با چشم دل نمی توان دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 23:57 توسط فاطمه|

یك روز تيم قايقراني ايران تصميم مي گيرد كه با يك تيم ژاپني در يك مسابقه سرعت شركت كند . هر دو تيم توافق مي كنند كه سالي يك بار با هم رقابت كنند . هر تيم شامل 8 نفر بود .

در روزهاي قبل از اولين مسابقه هر دو تيم خيلي خيلي زياد تلاش مي كردند كه براي مسابقه به بيشترين آمادگي برسند .

روز مسابقه فرا مي رسد و رقابت آغاز مي شود . هر دو تيم شانه به شانه هم به پيش مي رفتند و درحالي كه قايقها خيلي نزديك به هم بودند ، تيم ژاپني با يك مايل اختلاف زودتر از خط پايان مي گذرد و برنده مسابقه مي شود .

بازيكن هاي تيم ايران از اين شكست حسابي ناراحت مي شوند و با حالتي افسرده از مسابقه بر مي گردند .

مسؤلان تيم ايران تصميم مي گيرند كاري كنند كه در رقابت سال آينده حتما پيروز بشوند . براي همين براي بررسي علل شكست و پيشنهاد دادن راه كارها و روشهاي جديد براي پيروزي تيم يك آناليزور استخدام مي كنند .

بعد از تحقيقات گسترده ،‌ تيم تحقيق متوجه اين نكته مهم شدند كه در تيم ژاپن ، 7 نفر پارو زن بوده اند و يك نفر كاپيتان . و خب البته در تيم ايران 7 نفر كاپيتان بوده اند و يك نفر پارو زن ! ! !

اين نتايج مديريت تيم را به فكر فرو برد . مديران تيم تصميم گرفتند كه مشاوراني را استخدام كنند كه ساختاري جديد براي تيم طراحي كنند . بعد از چندين ماه مشاوران به اين نتيجه رسيدند كه تيم ايران به اين دليل كه كاپيتان هاي خيلي زياد و پارو زن هاي خيلي كمي داشته شكست خورده ، درپايان بررسي ها مشاوران يك پيشنهاد مشخص داشتند : ساختار تيم ايران بايد تغيير كند !

 

از آن روز به بعد با ارائه راه كار مشاورين تيم ايران چنين تركيبي پيدا كرد : 1 نفر به عنوان مدير ارشد ، 2 نفر به عنوان مدير ، 4 نفر به عنوان كاپيتان و 1 نفر به عنوان پارو زن ( ! ! ! ) علاوه بر اين مشاورين پيشنهاد كردند براي بهبود كاركرد پارو زن ، حتماً بايد پاروزني با صلاحيت و توانايي بهتر در تيم به كارگرفته شود !

و اما ، در مسابقه سال بعد تيم ژاپن با دو مايل اختلاف پيروز شد .

بعد از شكست در دومين مسابقه ، مديران تيم كه خيلي ناراحت بودند در اولين گام خيلي سريع پارو زن را از تيم اخراج مي كنند ، زيرا به اين نتيجه رسيدند كه پارو زن كارآيي لازم را در تيم نداشته است .

اما در مقابل از مدير ارشد و 2 نفر مدير تيم خود قدرداني مي كنند و جوايزي را به آنها مي دهند ، براي اينكه اعتقاد داشتند كه آنها انگيزه خيلي خوبي را در تيم ايجاد كردند و در مرحله آماده سازي زحمات زيادي كشيده اند .

مديران تيم ايران در پايان به اين نتيجه رسيدند كه تيم آناليز كه به خوبي به بررسي دلايل شكست پرداخته بودند ، تيم مشاوران هم كه استراتژي و ساختار خيلي خوبي براي تيم طراحي كرده بودند و مديران تيم هم كه به خوبي انگيزه لازم را در تيم ايجاد ايجاد كرده بودند ، پس حتما يكي از دلايل اين شكست ها ، ناكارآمدي ابزار و وسايل استفاده شده بوده است ( ! ! ! ) و براي بهبود كار و گرفتن نتيجه در مسابقه سال آينده بايد وسايل استفاده شده در مسابقه را تغيير دهند .

 در نتيجه :

تيم ايران اين روزها در حال طراحي يك " قايق " جديد است  ! ! !

نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 21:39 توسط فاطمه|

یکی از اهالی بومی مکزیک  در ساحل قدم میزد و مدام خم میشد و چیزی را از زمین برمیداشت و به درون دریا پرتاب میکرد . وقتی به نزدیکش رسیدیم متوجه شدیم که او هر بار خم شدن یکی از ستاره های دریائی را که با امواج به ساحل رانده شده اند ،  از روی زمین برداشته و به  درون  دریا پرتاب میکند .

 کمی از کارش متحیر و سردرگم شدیم ، پرسییم : " میبخشید آقا ،  شما  اینجا  مشغول چه  کاری هستین ؟ "

پاسخ داد : " دارم ستاره های دریائی را دوباره به دریا برمیگردانم ، میبنید که امواج دراین وقت از سال خیلی آرام هستند و همین امر باعث رانده شدنشان به سمت ساحل میشه ، اگر من این ستاره ها رو بدریا برنگردونم ، همشون بخاطر کمبود اکسیژن تلف میشن "

 یکی از دوستانمان با تعجب گفت : " اما هزاران ستاره دریائی اینجا وجود دارند که الان وضعشون به همین منواله ، و مسلما شما وقتش رو پیدا نمیکنین که همشون رو برگردونین ،  تازه صدها ساحل دیگه هم در این کشوروجود داره که داره همین اتفاق درشون میفته !"

بعدش ادامه داد : "  فکر نمیکنین این کار شما فرقی به حال این موجودات نداره ؟ "

مرد بومی لبخند زنان و در حالی که خم شده بود یکی دیگه از ستاره ها رو برمیداشت و اونو به سمت دریا پرتاپ میکرد پاسخ داد :

" قطعا به حال این یکی که فرق میکنه ! "

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 17:14 توسط فاطمه|

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم‍ !

کاش میشد یه وقتهای خدا به دادت برسه بهش بگی چقدر خسته ای ...

که آرامش زمین و زمینیان نمی تونه کمک کنه ...

بهش بگی یه جای دنج می خواهی ...

برای اینکه خیلی دیگران را اذیت نکنی....

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 21:15 توسط فاطمه|

وقتي به دنيا ميام،سياهم،وقتي بزرگ مي شم،سياهم

 

وقتي ميرم زير آفتاب،سياهم،وقتي ميترسم،سياهم

 

وقتي مريض مي شم،سياهم

 

وقتي مي ميرم،هنوز سياهم وتو،آدم سفيد،وقتي به دنيا مياي،صورتي اي

 

وقتي بزرگ مي شي،سفيدي

 

وقتي ميري زير آفتاب،قرمزي

 

وقتي سردت مي شه،آبي اي

 

وقتي مي ترسي،زردي

 

وقتي مريض مي شي،سبزي،...و وقتي مي ميري،خاكستري اي

 

و تو به من مي گي رنگين پوست  ؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 18:31 توسط فاطمه|

 

 

رفته بودم سر حوض /تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب / آب در حوض نبود / ماهیان می گفتند : تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن وبگو ماهی ها حوضشان بی آب است / باد می رفت به سر وقت چنار / من به سر وقت خدا می رفتم. کسی می گوید: سر خود بالا کن، به بلندا بنگر. به بلندای عظیم، به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست، خداست.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 0:39 توسط فاطمه|

خیلی از لذت ها و بهانه ها برای شاد بودن ، در اطراف ما وجود دارند که ما وقت دیدن آن ها را نداریم یا برای مان تکراری شده اند و لطف اولیه شان را از دست داده اند. این هنر است که بتوانیم از نعمت های زندگی مان بهره ببریم ،شاد و شکر گزار باشیم .گاهی برای داشتن احساس خوب کافی است نگاهمان را به زندگی تغییر دهیم. این حرف خیلی تکراری است اما اگر در زندگی مان عملی کنیم ، نتیجه ی معجزه آسایش را می بینیم.

نمونه های زیر تنها بخش کوچکی از دلایل شاد بودن و لذت بردن از زندگی هستند . بی شمار مورد دیگر وجود دارد کافی است اراده کنید.

* هر روز صبح  وقتی از خواب بیدار می شویم ،از اینکه فرصت دوباره ی زندگی یافته ایم خوشحال شویم .

 * روزمان را با دعا شروع کنیم.

 * به خورشید و آسمان سلامی دوباره کنیم .

 * به آن هایی که می بینیم ،حتی با یک نگاه و لبخند ،محبت کنیم .

 * آنقدر با عجله راه نرویم که اطرافمان را نبینیم.

 * گله و شکایت را برای وقتی دیگر بگذاریم.

 * به دوستان قدیمی و آ نهایی که از حال شان بی خبریم ، زنگ بزنیم.

 * به شکر آنکه دستان سالم داریم با عزیزانمان به گرمی دست بدهیم.

 * به لطف داشتن پاهای سالم ،قدری از راه را پیاده برویم و از داشتن شان لذت ببریم.

 *به پاس داشتن چشمانی سالم ، به دیدن پدر ومادر برویم و نگاهی از روی عشق را به پاس تمام زحماتشان ،به آن ها هدیه کنیم.

 * انجام کارهایی را که مدت هاست به تاخیر انداخته ایم ،شروع کنیم.

* اگر نمی توانیم باغچه ای داشته باشیم ، گلدان گلی را محافظت کنیم .

 * با طبیعت آشتی کنیم . گاهی به نزدیک ترین فضای سبز محل زندگی مان سر بزنیم.

 * با خانواده مان ، لذتی مشترک را تجربه کنیم.

 * از صمیم قلب بخندیم.

 * گاهی هنگام انجام کارهای روزانه با صدای بلند برای خودمان شعر بخوانیم.

 * از دیگران و از خودمان قدر دانی کنیم.

 * سرمای برف ،گرمای آفتاب و لطافت آب را حس کنیم و به یاد آوریم :

 مه و خورشید و فلک در کارند              تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

 * دنیای رنگی اطراف را سیاه و سفید نبینیم.

 * به حرف ها و درد دل های عزیزانمان گوش کنیم.

 *گاهی شیطنت های دوران کودکی مان را مرور کنیم .

 * برای کارهای خوبی که می کنیم به خود با صدای بلند بگوئیم ،آفرین!

 * پول هایمان را گاهی برای دیگران و آن ها که بدان نیاز دارند خرج کنیم.

   تنها خودتان هستید که می توانید احساس خوب را همیشه در دل تان بیافرینید...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 17:55 توسط فاطمه|

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است
غزل پريده رنگ است دل ترانه تنگ است
نه در زمين نه در زمان جاي درنگ است
بيا كه وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است
هر كسي همنفسم شد دست آخر قفسم شد
من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد
اون كه عاشقانه خنديد خنده‌هاي من رو دزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئه مي‌ديد
رسيده‌ام به ناكجا خسته از اين حال و هوا
حديث تن نيست مرا طاقت من نيست
مرا طاقت من نيست مرا طاقت من نيست
طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است
دل ترانه تنگ است غزل پريده رنگ است
نه در زمين نه در زمان جاي درنگ است
بيا كه وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است

نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 12:45 توسط فاطمه|

وقتی مشکل خفت تو میچسپه و تنهایی میشینی با همه مشکلات دست پنجه نرم میکنی تازه میفهمی دنیا چه خبره.......................................................................................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 10:30 توسط فاطمه|

 

 

 

 

 

 

 

در روايتي آمده است:
شخصي پسر خود را نزد امام جعفر صادق(ع) برد و گفت: «اين بچه مرا كلافه كرده و دائم از من مي پرسد كه خدا را به من نشان بده !و من هنوز نتوانسته ام پاسخ او را بدهم.»
امام صادق(ع) فرمودند: «اين كار تو نيست!» سپس بدون اين كه كودك متوجه شود، دستور دادند مقداري قند را در آب حل كرده و بياورند.
وقتي آب قند آماده شد، «امام رو به كودك فرمودند: پسرم بنوش!
آن گاه از او سؤال كردند: «چه مزه اي مي دهد؟»
كودك گفت: «شيرين است.»
ايشان سؤال كردند: «چرا شيرين است؟»
كودك گفت: «حتماً ماده شيريني داخل آن است.»
امام(ع) از كودك خواستندآن ماده را نشان دهد. كودك گفت: «ديده نمي شود.»
امام سؤال كردند: «پس از كجا متوجه شدي كه شيرين است؟»
كودك پاسخ داد: « از مزه اش فهميدم كه چيز شيريني در آب حل شده و موجب شيريني آن گرديده است.»
امام صادق(ع) او را تحسين كردند و فرمودند: «خدا هم در اين عالم حضور دارد و همان لذتهايي كه از مشاهده كوه، دشت، طبيعت، خوراكي ها و نوشيدني ها و... مي بري، نشان دهنده حضور خالق اين زيبايي ها يعني خداست كه با چشم نمي توان ديد، ولي حضورش را مي توان درك كرد.»

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 17:29 توسط فاطمه|

شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم.
دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت....
همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: 
- قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟
کدام سه صافي؟
- اول از ميان صافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
 -نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
- سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالی گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.
- دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده،  رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم  مي خورد؟
- نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه  مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني...
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 11:40 توسط فاطمه|

گفتی ((آن غیر ممکن است))

                         خداوند پاسخ داد ((همه چیز ممکن است))

تو گفتی ((هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد))

                         خداوند پاسخ داد ((من تو را دوست دارم))

تو گفتی ((من بسیار خسته هستم))

                         خداوند پاسخ داد ((من به تو آرامش خوام داد))

تو گفتی ((من توان ادامه دادن ندارم))

                         خداوند پاسخ داد ((رحمت من کافی است))

تو گفتی ((من نمی توانم مشکلات را حل کنم))

                        خداوند پاسخ داد ((من گام های تو را هدایت خواهم کرد))

تو گفتی ((من نمی وانم آن را انجام دهم))

                      خداوند پاسخ داد ((تو هر کاری را با من میتوانی به انجام برسانی))

تو گفتی (( آن ارزشش را ندارد))

                       خداوند پاسخ داد (( آن ارزش خواهد پیدا کرد))

تو گفتی ((من نمیتوانم خود را ببخشم))

                       خداوند پاسخ داد ((من تو را بخشیده ام ))

تو گفتی ((من می ترسم ))

                        خداوند پاسخ داد (( من کنارت هستم ))

تو گفتی ((من همیشه نگران و نا امیدم))

                       خداوند پاسخ داد ((به من تکیه کن))

تو گفتی ((من به اندازه کافی باهوش نیستم))

                      خداوند پاسخ داد ((من به تو عقل داده ام))

تو گفتی ((من احساس تنهایی میکنم))

                     خداوند پاسخ داد ((من هرگز تو را ترک نخواهم کرد))

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 8:59 توسط فاطمه|

This is a poem

این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است..
written by a teenager with cancer.

This
poem was written by a terminally ill young girl in a
New York
Hospital
این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است

SLOW DANCE
رقص آرام
Have you ever
watched kids


آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید


On a merry-go-round?

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟


Or listened to
the rain


و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،


Slapping on the ground?


آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟


Ever followed a
butterfly's erratic flight?


تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟


Or gazed at the sun into the fading
night?


یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟


You better slow down.


کمی آرام تر حرکت کنید

Don't dance so
fast.


اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
Time is short.


زمان کوتاه است
The music won't
last


موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

Do you run through each day

On the
fly?


آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
When you ask How are you?
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
Do you hear the
reply?


آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
When the day is done
هنگامی که روز به پایان می رسد
Do you lie in your
bed


آیا در رختخواب خود دراز می کشید
With the next hundred chores
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره 
Running through
your head?


در کله شما رژه روند؟
You'd better slow down
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید..
Don't dance so
fast.


اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.


The music won't
last. موسیقی دیری نخواهد پائید
Ever told your child,
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،


We'll do it
tomorrow?
"فردا این کار را خواهیم کرد"


And in your haste,
و آنچنان شتابان بوده اید
Not see
his


که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
sorrow?

Ever lost touch,
تا بحال آیا بدون تاثری
Let a good
friendship die

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

or call
and say,'Hi'
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
You'd better slow down.
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
Don't dance
so fast.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.
The music won't last.موسیقی دیری نخواهد پایید.   

When you run so fast to get somewhere
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
You
miss half the fun of getting there.
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
When you worry and hurry
through your day,
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
It is like an unopened
gift....
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید..
Thrown away.

Life is not a
race.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
Do take it slower
کمی آرام گیرید
Hear the
music
به موسیقی گوش بسپارید،
Before the song is over.  

  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 12:13 توسط فاطمه|

دلم را شکستند، بخشیدم. به تاوان گناه ناکرده محکومم کردند، باز هم

بخشیدم. آسان نبود، اما ایمان داشتم که اگر می خواهم روزی

آسمانیان مرا ببخشند، باید ازگناه زمینیان درگذرم، حتی اگر دشوار

باشد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 23:11 توسط فاطمه|

وقتي که خاکم مي کنن ، بهش بگين پيشم نياد

بگيد که رفت مسافرت ، بگين شماره اي نداد

يه جور بگين که آخرش ، از حرفاتون هول نکنه

طاقت ندارم ببينم ، به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو برداريد آتيش بزنيد

هر چي که خاطره دارم ، بريد و از بيخ بکنيد

نذاريد از اسم منم يه کلمه جا بمونه

نمي خوام هيچ وقت تنمو ، توي گورم بلرزونه

برو آتيش به قلب من نزن ، بذار نگاهت از يادم بره

بذار واسه هميشه قلب من ، چال بشه با من کلي خاطره

برو نمي خوام ببيني ، خونه ي من خالي شده

همدم من به جاي تو ، ريگاي پوشالي شده

اونکه مي گفت مي مُرد برات ، ديدي راس راسي مرُد

رفت و همه خاطرشم ، به خاطرت برداشت و برد

بهش بگين نشست به پات ، بهش بگين نيومدي

بهش بگين دوسِت داره ، با اينکه قيدشو زدي

نشونيه قبر منو ، بهش ندين خوب مي دونم

مياد جاي هميشگي ، سر قرار تو رودخونه

برو آتیش به قلبم نزن

بزار نگاهت از یادم بره

بزار واسه همیشه قلب من

سوال بشه

مي خوام رو سنگ قبرم اين باشه

طلوعي که خيلي غم انگيز بود

قشنگ ترين خاطره ي عمرم

غروبي که خيلي دل انگيز بود

مجنونم و دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا...



نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 18:43 توسط فاطمه|


آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
"
بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
"
آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

قیصر امین پور

 
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 23:5 توسط فاطمه|

اگر روزی دستانت شانه های خدا را لمس كرد ٬

اگر در تپش موسيقی باران،

ردپای عشقی ازلی را يافتی٬

بوسه های خاطره را روی گونه های قلبت به يادگار بگذار٬

مبادا او را در پستوی خانه نگه داری

و زخمش را مرحمی از فراموشی بگذاری.

مبادا كه رمز عبور را فراموش كنی!...

هر شب،

قصه ناتمام وصال را برای شمعدانی احساس بگو.

نشايد كه رنج فاصله را از تن بشويی!

اگر روزی معنی نگاه يك پرنده مهاجر را فهميدی

برايش از قفس نگو!

از تكرار فصل جدايی، از قصه تلخ پايان، از هرگز نگو!

به آسمان بگو

در سينه هميشه آبی اش،

جايی برای حسرت بالهای من كنار بگذارد.

به ماه بگو

رازدار اشك های تنهايي من باقي بماند،

اشك های ناگهان در چشم خشكيده،

بغض های تا ابد در گلو خفته.

و به عشق بگو

نگاه تبدارش را از من دريغ نكند.

و فانوس زندگی را همچنان به نور اميد روشن نگاه دارد٬

من هنوز به بخشش دستهاي پرسخاوتش دل بسته ام٬

به واژه هايی كه بي بهانه

در كوچه ذهن جاری می شوند٬

و به خدايی كه شانه هايش را می توان لمس كرد .....


نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 22:30 توسط فاطمه|

ماه بالای سر آبادی است،

اهل آبادی در خـــــــواب.

 

 

روی این مهتابی،خشت غربت را می بویم.

باغ همسایه چراغـــــــــــــــــــــش روشن،

من چراغم خــــــــــــــــــــــــامـــــــــوش.

ماه تابیده به بشقاب خیار،به لب کوزه آب.

 

 

غـــوک ها می خوانند.

مرغ حق هم گــــــــــــــــاهی.

 

 

 

کوه نزدیک من است:پشت افراها،سنجدها.

و بیابان پیداست.

ســــــــــــــنگ ها پیدا نیست،گلچه ها پیدا نیست.

سایه هایی از دور،مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست.

 

 

نــــــــــــــیمه شب بـــــــــــــاید باشد.

دب اکبر آن است:دو وجب بالاتر از بــــــــــام.

آسمان آبی نیـــــــست،روز آبی بود.

 

 

یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم .

یاد من باشد فردا لب سلخ،طــــــــرحی از بزها بردارم،

طــــــــــــرحی از جاروها،سایه هاشان درآب.

یاد من باشد،هرچه پـــــــــــروانه که می افتد در آب،

                                          زود از آب در آرم.

 

یـــــــــــــــــاد مــن بـــــــــــاشد کـــــاری نکنم،

            کـــــــــه بـه قـــــــانـــــون زمـــــیــــــن بر بــخــورد.

 

یاد من باشد فردا لب جوی،حوله ام را هم با چوبه بشویم.

یـــــــــاد مــــــن بـــــــــاشــــــــــــد تــــــــــــنـــهـــــا هـــــــــــســــــــتم.

مــــــــــاه بـــــــــالـــای ســــــــر تــــــــــنــــهــــــایی ست.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 23:50 توسط فاطمه|

. با احمق بحث نكنيم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.

2. با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه مي‌كند.

3. از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد.

4. تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا مي کند، ترجيح دهيم.

5. از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.

6. بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباري است.

7. کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که براي نهفتن داريم، نه براي گفتن.

8. از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند، فرصت انديشيدن به خود نمي دهند.

9. ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم.

10. از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 19:41 توسط فاطمه|

جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.

جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....

دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:14 توسط فاطمه|

- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي‌شود.
2- مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است.
3- براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.
4- در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد.
5- دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.
6- جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست.
7- لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.
8- ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.
9- همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند.
10- اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي‌گيرد.
11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.
12- با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.
13- وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.
14- بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.
15- مي‌توانيد آرزوي هر پست و مقامي را داشته باشيد.
16- حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد.
17- ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.
18- بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد... و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به مرد بودن خود افتخار كنيد.


18 دليل محكم براي اينكه به زن بودن خود افتخار كنيد:

1-  نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما مي‌گذارند.
2- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش مي‌توانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايراد نمي‌گيرد ( كاري كه بسياري از آقايان مد روز يواشكي انجام مي‌دهند).
3- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.
4- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.
5- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.
6- عمرتان بسيار طولاني است.
7- آن قدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي‌آوريد.
8- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كم تر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.
9- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.
10- بزرگ شده ايد و كم تر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.
11- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.
12- عشق و هنر ابداع شماست.
13- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.
14- از سن 9سالگي به بلوغ عقلي و جسمي مي‌رسيد و حالا حالاها بايد بدوند تا به پاي شما برسند!
15- بهشت زير پاي شماست.
16- اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سركردن يك روسري قضيه حل است.
17- هميشه در كيفتان آينه داريد و موقعي كه در سلف سرويس دانشگاه قورمه سبزي مي‌خوريد يك دانه لوبيا لابه لاي سبيلتان جا خوش نمي كند.
18- هميشه تميز و نظيف و خوشبو هستيد … و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به زن بودن خود افتخار كنيد.


نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:3 توسط فاطمه|


آخرين مطالب
» نرم نرمک میرسد اینک بهار...
» هنوز صدای سکه ات می آید
» بیایید مردانه " زنها " را گرامی بداریم...!
» خدایا بابای من مهربان بود با اومهربان باش
» برام دعا کن
» ای یگانه ترین بعد از خدای!روزت مبارک
» آیا كلبه شماهم در حال سوختن است؟
» ماجرای عاشقی زاغ!
» عید مبارک
» اهلی کردن
Design By : Pars Skin