تبليغاتX
نوازش خدا


نوازش خدا

جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.

جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....

دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:14 توسط فاطمه| |

- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي‌شود.
2- مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است.
3- براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.
4- در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد.
5- دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.
6- جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست.
7- لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.
8- ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.
9- همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند.
10- اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي‌گيرد.
11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.
12- با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.
13- وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.
14- بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.
15- مي‌توانيد آرزوي هر پست و مقامي را داشته باشيد.
16- حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد.
17- ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.
18- بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد... و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به مرد بودن خود افتخار كنيد.


18 دليل محكم براي اينكه به زن بودن خود افتخار كنيد:

1-  نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما مي‌گذارند.
2- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش مي‌توانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايراد نمي‌گيرد ( كاري كه بسياري از آقايان مد روز يواشكي انجام مي‌دهند).
3- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.
4- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.
5- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.
6- عمرتان بسيار طولاني است.
7- آن قدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي‌آوريد.
8- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كم تر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.
9- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.
10- بزرگ شده ايد و كم تر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.
11- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.
12- عشق و هنر ابداع شماست.
13- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.
14- از سن 9سالگي به بلوغ عقلي و جسمي مي‌رسيد و حالا حالاها بايد بدوند تا به پاي شما برسند!
15- بهشت زير پاي شماست.
16- اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سركردن يك روسري قضيه حل است.
17- هميشه در كيفتان آينه داريد و موقعي كه در سلف سرويس دانشگاه قورمه سبزي مي‌خوريد يك دانه لوبيا لابه لاي سبيلتان جا خوش نمي كند.
18- هميشه تميز و نظيف و خوشبو هستيد … و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به زن بودن خود افتخار كنيد.


نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:3 توسط فاطمه| |

هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن، كه شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگي ما مي دانيم كه انيشتن اين فرمول[e=mc2] را كشف كرد. اما واقعيت آن است كه چيز هاي كمي در مورد زندگي خصوصي اش مي دانيم...

 

1-او با سر بزرگ متولد شد

وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.

2-حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود

مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ]براي بچه هاي كوچك بود.

3-او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود

انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد.
به بيان او "من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم،زيراكه آن به زودي مي آيد. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند.

4-او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد

درسال 1895 در سن 17 سالگي،انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد.
در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي كرد.

5 علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت-انيشتن

انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟


6-او فقط يكبار رانندگي كرد

انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.
او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.

7-الهام گر او يك قطب نما بود

انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود.
وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.

8-راز نهفته در نبوغ او

بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد.
اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد.
علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:31 توسط فاطمه| |

 ِ
 میان نگه ‌داشتن یک دوست و زنجیر کردن
 
یک روح را
 
 یاد خواهی گرفت
 
...
این ‌که عشق تکیه ‌کردن نیست و رفاقت اطمینان خاطر
 
...
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و
 
 هدیه‌ها عهد و پیمان معنی نمی‌دهند

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
 
سرت را بالا خواهی گرفت
 
با چشم‌های باز
 
با ظرافتی زنانه
 
و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌ امروز بسازی
 
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
 
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری که
 
 
 حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
 
 به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی
 
که محکم هستی
 
که خیلی می‌ارزی
 
و می‌آموزی
 
و می آموزی

و با هر خداحافظی
 
یاد می‌گیری
...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:59 توسط فاطمه| |

 

 

 

عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند

عشق در دستان گشوده ی تو می بالد، نه در دستان بسته ی تو

عشق، شورانگیزترین تجربه زندگی ست.

خود را دوست بدار.

این نخستین اصل هنر عشق ورزیدن است.

زندگی کن، عشق بورز، دوست بدار.

زندگی را به آوازی تبدیل کن و آن را بخوان.

از عشق قفس نساز. کسانی که از عشق قفس می سازند،

هرگز به تجربه ی عشق حقیقی نایل نمی شوند.

عشق، آزاد می کند.

عشق، رابطه نیست؛ سهیم شدن است، آب شدن است، اتحاد است.

بیم موج را به دل راه نده و از شب تاریک دشواری های عشق عبور کن؛

سپیده ای زیبا انتظارت را می کشد. تنها در دل شب های تیره است که سپیده می دمد.

چگونه می توان عشق را شناخت؟

تنها راه شناختن عشق، عاشق شدن است.

عاشق شو و عشق را تجربه کن.

تنها بدین سان است که می توانی عشق را بشناسی.

عشق، به رایحه ی گل می ماند. خود را همچون نیلوفر باز کن و عشق را همچون رایحه تجربه کن.

نگاه عاشقانه ی تو، عشق تو را به دورترین ستاره ها نیز می رساند.

خداوندا! نهایت وارستگی و بندگسلی را به من عطا کن!

هرگز از ماه عسل عشق بیرون نیایید. مدام یکدیگر را کشف کنید

و برای ابراز عشق خود، شیوه هایی تازه بیابید.

در مرتبه ی سوم عشق، معشوق در میان نیست، بلکه عشق در میان است و بس.

ای مرتبه از عشق، فراتر از تمامی ثنویت هاست. در این مرتبه، نه عاشق در میان است و نه معشوق؛

فقط عشق هست.

عشق، هرگز تردید نمی کند و حسادت نمی ورزد.

عشق، هرگز آزادی معشوق را نمی ستاند.

عشق، هرگز خود را تحمیل نمی کند. عشق، آزادی می بخشد.

آمده ایم تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی باشیم.

عشق مجال این بازی خوب را فراهم می آورد.

در خویش سفر کن. به ژرفای خود برو. خدا در توست.

کشفش کن. روزی که خدا تو را آفرید، از روح خویش در تو دمید.

در برابر جریان پرخروش عشق، سد نزن.

عاشقانه ترین عشق تو، دوستی با خداست.

خود را به رود خروشان خدا بسپار و برو.

الذین آمنوا، اشد حبا لله.

عشق، پرنده است و عاشق آزادی ست.

عشق، به پهنه ی آسمان نیاز دارد تا ببالد.

به یاد داشته باش:

تا آمادگی خطر کردن نداشته باشی،

طعم سعادت عاشقانه زیستن را نمی چشی.

                     خطر کن.

گر مرد رهی، میان خون باید رفت.

زیرا زندگی شیوه ی دیگری را نمی شناسد:

زندگی را شجاعانه باید زیست.

شجاعت برترین فضیلت است.

زندگی را عاشقانه زندگی کن،

          نه هراسان.

به شیوه ی خود زندگی کن؛ شبیه خودت باش و بس.

نگران عوام نصیحت گو نباش.

زندگی خود را ترسیم کن.

از روی نقش کهنه ی دیگران نقاشی نکن.

                 خلاق باش.

عشق همواره احساس آرامش، روشنی و آزادی می آفریند.

با عشق نمی توان احساس بدبختی کرد. این حقیقت را هرگز فراموش نکن.

آدم های ترسو به زندگی فکر می کنند، اما از زندگی کردن عاجزند.

آن ها به عشق فکر می کنند، اما از عشق ورزیدن عاجزند. دنیا پر از آدم های ترسوست.

تجربه ی باطنی خداوند، تجربه ای ست که در قالب کلمات نمی گنجد.

عشق، بزرگترین راز زندگی ست.

دلی که در سینه ی تو به اشتیاق خدا می تپد، در واقع، دل اوست که در سینه ی تو به اشتیاق تومی تپد.

اما تا تو به سوی او صعود نکنی، او به سوی تو نزول نمی کند.

نمی توان به نام خدا نفرت ورزید، نمی توان به نام خدا شکنجه داد، نمی توان به نام خدا کشت.

به نام خدا فقط می توان عشق ورزید. خداوندفقط زبان عشق را می فهمد.

تمنای عشق این است:

تمام کردن خویشتن.

عشق، چالش هایی تازه به همراه می آورد. این چالش ها، روح تو را به مصاف فرا می خوانند

و به بلوغ می رسانند. از این چالش ها نترس. رشد تو منوط به ورود به عرصه ی این چالش هاست.

عشق ورزیدن، مستلزم شجاعت است.

کلید مراقبه یک چیز است: نفس را کنار بگذار.

لحظه ای که نفس را کنار می گذاری، ارباب وجود خود می شوی.

عشق، چالش آفرین است.

                         نترس،

زیرا خداوند است که درباره ی تو قضاوت می کند.

او طبیعت بشری تو را بسیار خوب می شناسد.

برخیزید و در را به روی تازه ها باز کنید.

روی خود را همواره از جانب کهنه ها به سوی تازه ها بگردانید.

کهنه، اسارت است. نو، آزادی ست.

عاشقی، هنر بزرگی ست.

برای یافتن حقیقت باید غواصی کرد، باید به اعماق رفت.

اگر موسیقی باد، در لابه لای شاخه های درخت بلوط، تو را مست نکند،

 چگونه انتظار داری چنگ را به صدا در بیاوری؟

دانش ما درباره ی چیزها، حجاب دیدن آن ها می شود.

 هرچه از هستی بگویی، پرده ای دیگر بر او بسته ای.

تنها عشق است که می رهاند. عشق، آزادی ست.

حقیقت در تو رخ می دهد.

در اوج عشق، به نیلوفر تبدیل خواهی شد.

در اوج عشق، به رایحه تبدیل خواهی شد.

نور، تعبیر شاعرانه ی اشیاست.

گناه، هرآن چیزی ست که بر دل ما قفل می زند

تا نفهمیم و احساس نکنیم و عشق نورزیم.

اگر چراغ خود را فراراه خویش بگیری،

همه ی هستی را در نوری واحد شناور می بینی.

هستی، چیزی نیست جز اقیانوسی بیکرانه از نور.

کسی که چهره ای عبوس دارد، تابوت دل مرده ی خویش

را بر چهره اش حمل می کند. خدا در دل های زنده و چهره های گشاده ساکن است.

یاد بگیر که خدا را در قطب های متضاد ببینی.

او را هم در روشنایی و هم در تاریکی جست و جو کن.

ذات الوهی همه ی اشیا را درک کن.

انسان در ظاهر موجودی محدود و حقیر است؛

درست مثل یک شبنم.

اما این شبنم، راز تمامی اقیانوس ها را در خود دارد.

این شبنم، تمامی اسرار آسمان ها را در دل دارد.

عشق، دلیل خود است.

ما همه جلوه های گوناگون ذات الهی هستیم.

دین ریشه در خاک این نوع نگاه دارد.

شیوه ی درست برای شناختن گل سرخ، شیوه ی شاعر است، شیوه ی عاشق است.

اگر خود را بشناسی، ذات الوهی همه چیز را شهود خواهی کرد.

آنگاه درخواهی یافت که هرچیزی، خداست که به تصویر خویش می نگرد.

از این نظرگاه است که شور و سرمستی می تراود.

عشق، از هربندی رهاست.

انسان، پلی ست کشیده بین حیوان تا خدا.

انسان موجودی ست در میانه. انسان محل عبور است.

ما در هستی کل ریشه داریم.

عشق، شناور است؛ مانند ابرها در آبی بیکرانه ی آزادی.

عاشقانه با زندگی رو به رو شو. چیزی بینابین نباش.

از پای  فتاده سرنگون باید رفت.

خداوند قمار عاشقانه ی تو را دوست دارد.

گورستان امن است، اما از زندگی تهی ست.

خداوند است که می خنداند.

باید بتوانی اقیانوس را در قطره و قطره را در

 اقیانوس ببینی و وحدت آن ها را مشاهده کنی.

                            عشق!

قسمت می کنم با همه نان داغ خورشید نیمروز را.

من شما را به کیش مهر، به کیش یک لبخند، به کیش آب و آتش و باد

به کیش نگاه بی پیرایه ی یک کودک، به کیش زن و زیبایی و زمین، به کیش زندگی می خوانم.

هر سپیده دمی، لبخند روشن خداوند است به روی زندگی.

آه، چه بهار پرشکوهی! یادم باشد امروز گنجشک ها را زودتر بیدار کنم.

یک دسته گل دارم، مقداری رایحه و یک مشت صفا.

من دستفروش دوره گردم. عشق، کسب و کار من است. پیشه ام تا بوده، عاشقی بوده.

بی آن که حدس زده باشم، دیوارهای دلم فرو ریخت و من مبتلا شدم به عشق،

 مبتلا شدم به همه چیز، همه کس.

مقصدم را در کوله بارم می گذارم و آن را به هرکجا که می روم، با خود می برم.

من به دل خویش نظر کرده ام و وحدت همه چیز و همه کس را در آیینه ی بی زنگار دلم دیده ام.

دلم هرروز آوازی تازه می خواند؛ آوازی که در آن،

صدای پر فرشتگان با حنجره ی بی تاب چکاوک می آمیزد.

خدا در آیینه نگاه کرد، در آیینه، من نمایان شدم. من در آیینه نگاه کردم، درآیینه، خدا نمایان شد.

آن گاه که محو تماشایت شدم، دانستم که نه عاشق هست، نه معشوق. عشق، همیشه تنهاست.

از تو دور می شوم شاید، اما در دست تومی مانم!

دیشب خدا را در خواب دیدم: مادرم بود که ستاره ها را از سقف شب می چید.

خوشه های زیبایی درو می کنم. می رقصم، می بالم، بزرگ می شوم.

در گوشم نجوا می کند: (( بیدارشو!))

دلم را به آتش کشیدم از شرم.

دوستت دارم.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:26 توسط فاطمه| |

 

به آسمان نگاه می کنم

نه این بار مدهوش ابر و

نه مست از باران

به آسمان نگاه می کنم

که بگویمت

آرزویی دارم

آرزویی خفته از خدایی همیشه بیدار

و آرامشی از مصاحبت تو

هم کلامی ات را از من مگیر

آنچنان که وقتی برگی را لمس میکنم

تو را زیر انگشتانم بارها وبارها حس می کنم

در آینه که نگاه می کتم

تو را بین دوابرویم آنگونه می یابم

که گویی دوچشمم

از تو قصه ها دارند .

آرزویی دارم

که تو تنها مرا بدان امید وار می سازی

شاید دیدن ملعبه هایی

که کودکی آن ها را روی هم می چیند .

شاید کودکی که

ملعبه هایش را

روی فرشی از نور

می گستراند 

بی نظم

اما

کودکانه

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:17 توسط فاطمه| |

...
تا کجا من اومدم ؟!

چطوری برگردم ؟!

چه درازه سایه م

چه کبودِ پاهام

من کجا خوابم برد ؟

یه چیزی دستم بود

کجا از دستم رفت ؟!


من می خوام برگردم به کودکی

قول میدم که از خونه پامو بیرون نذارم

سایه مو دنبال نکنم ...


تلخ ِ تلخم مثه یک خارکِ سبز

سردِ و می دونم

هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم

چه غریبم روی این خوشهء سرخ


:: من می خوام برگردم به کودکی

-- نمی شه !

:: می شه

-- نمی شه !

:: می شه

-- نمی شه ، کفش برگشت برامون کوچیکه

:: پابرهنه نمی شه برگردم ؟!

-- پل برگشت توان وزن ما رو نداره ،

برگشتن ممکن نیست

:: برای گذشتن از نا ممکن کیو باید ببینم ؟

-- رویا رو

:: رویا رو ؟!

رویا رو کجا زیارت بکنم ؟

-- در عالم خواب

:: خواب به چشمام نمی یاد

-- بشمار ،

تا سی بشمار ؛

1 و 2

:: 1 و 2

-- 3 و 4

:: 3 و 4

-- 5 و 6

:: 5 و 6

-- 7 و 8

:: 7 و 8

-- 9 و 10

:: 9 و 10

...


من کجا خوابم برد ؟!

من کجا خوابم برد ؟!

من می خوام برگردم به کودکی ! ...

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:7 توسط فاطمه| |

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون اخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

میخوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم
تب بی تو بودنو از لب سردت بچشم
نطفه باز دیدنت رو توی سینم بکشم
مثل سایه پا به پا من تو رو همرام نکشم

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

بذار من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم
برم و گوشه تنهایی و غربت بگیرم
من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیره غمت
دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه موندنت

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:55 توسط فاطمه| |

 

 

تولد , تولد , تولدت مبارک ..... مبارک , مبارک , تولدت مبارک .

بیا شمعها رو فوت کن ...... که صد سال زتده باشی . ( انشالله هزار

سال )



بچه ها اگه گفتین فردا تولد چه کسی هستش ؟


امکان نداره که بدونین ..... حتی خودش هم نمیدونه ..... مطمئنم که فراموش کرده ..... از بس که حواسش به چیزهای دیگست !

بابا آزاده جان , حواست کجاست ؟!

آزاده عزیزم ، فردا تولدته .... یالا .... پاشو .... یالا .... آزاده یالا .... پاشو

بیا ..... آهان ..... بیا .... آهان .....الیانا دست ..... دست ....

دست ..... مرررررسیییییییی .

ای آزاده شیطون ... خیلی واردیا .... کجا یاد گرفتی ؟ ...... نگفته بودی

بهم که اینقدر واردی .


آزاده جان ، واقعا و از صمیم قلبم بهت تبریک میگم ..... خیلی خیلی

خوشحالم .....خدا جون چه شب عالی و خوبی هستش امشب ..... از

این بهتر نمیشه اصلا .


باید تشکر ویژه کنم از از همه دوستای که زحمت کشیدند


آزاده جان ، عزیزم , برات آرزوی سلامتی , شادی , پیروزی , خوشی ,

مهربونی , و هر چی خوبی در دنیا هستش , رو داریم .




تولدت مبارک گلم .

 

چقدر تولدش شلوغه خوبه بهم گفت نمیخواهد مهمونی بگیره

 

                 

چقدرم براش کادو آوردند

بذار منم کادویمو بدم به این دختر باید زودی برم

هنوز شمعها رو روشن نکردی دختر بی خیال فقط به فکر بزن برقصه

بسته بیا بشین.من شمعها رو روشن کردم فداکاری مثل همیشه

 

تولد ب......ا ببخشید قرار نبود بگم تولد چند سالگیته

نه خیالت راحت باشه سکرته فقط خومو وخودتو یه ملت

حالا بسته لوس بازی بیا بشین این دختره الیانا ازت یاد میگیره

بی جنبه یه ۸ روز دیگه باز تولد داریم اونقدر کارهای زشت نکن این بچه

یاد میگیره میاد آبروریزی میکنه.

حالا بیا شمعها رو فوت کن خسته شدم بچه از بس کار کردم

منم شدم کوزت

 

ا ا این احمد از کجا سر وکله اش پیدا شد اومد برام شمع فوت کنه

بابا بیرون ورود آقایون ممنون

 

اینم عکس یادگاری من که رفتم

نازنینم تولدت مبارک

دوست دارم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 15:52 توسط فاطمه| |

 

اين سوي دشت گويا همه چيز مرده بود...
ترسي تلخ همنوا با وزش باد هاي سوزان در گوشم زمزمه مي كرد:
"اين جا اخر دنياست"
قامت شكسته ام زير شقاوت خورشيد تازيانه مي خوردو نفسهايم به كندي بر بيكره ي قهوه اي ثانيه ها جاري مي شد
شايد باد راست مي گفت كه اين جا اخر دنياست...
غرق در افكاري خاكستري چشمانم به تك درختي افتاد كه بوستيني از برگ هاي زرد و نارنجي قامت خميده اش را از بي مهري خورشيد بناه مي داد...
نزديكش شدم با صدايي نم زده از اشك زير لب ترانه اي غمگين زمزمه مي كرد
صدايش تارو بودم را به احتزاز در مي اورد...
برسيدم:ته دشت كجاست؟
چشمان بي رمقش را كه به سوي اسمان بود بر گرداند و در چشمانم خيره كرد...
سكوت.......
_صدايم را مي شنوي؟ چگونه به ته دشت برسم؟
نگاهش را از من گرفت و با صدايي بي رنگ گفت:
تو نيز به ان ضيافت دعوت شده اي؟
(قلبم لرزيد نگاهم تر شد)
_صدايي مرا فرا مي خواند
مي گويد ته دشت ضيافتي بر باست مي گويد ان سو كسي در انتظار من است...
راه ته دشت كجاست؟
درخت:راه ته دشت را نمي دانم برو گر به درستي دعوت شده باشي ان را مي يابي
_ تو نيز با من بيا ميگويند او مهربان و بخشنده ست...
درخت:من اسير اين خاكم
باي سفر ندارم...
سرش را به زير انداخت بي صدا اشك مي ريخت.
ارام گفت:او خود مرا وعده داده كه به ديدارم مي ايد...
حلقه ي اشك از ديدگانم برده گرفت
ديگر نمي توانستم چشمان نجيبش را ببينم
زير لب گفتم: به اميد ديدار...
راه را از سر گرفتم
صداي لرزان از بغضش را مي شنيدم كه مي گفت:
گر به ان ضيافت راه بردي به ياد من هم جام لب تشنه را جرعه اي از ان (مي) تر كن...
به سمتش باز گشم
اشك هايم با اشك هايش اميخته شد
لبخند بي رنگي زد همان توشه ي راهم شد
به راه افتادم...
***
خورشيد سوزان
شلاق هاي باد بي امان
و من بي بناه...
گويا زمان هم گمشده بود
باهاي تاول زده ام را به سختي به روي تخته سنگهاي گدااز دل فرياد كردخته مي كشيدم به اميد رسيدن به ته دشت...
قلبم بي تاب بود و باهايم بي توان
تشنگي همراه با لبانم باران را تمنا ميكرد
ولي كجا باران....
از دل فرياد كردم:
اخر تو كجايي؟
چگونه بايد به تو رسيد؟
اين بود ان ضيافت بي مانند...
مرا از بهر چه فرياد كردي؟
به زمين افتادم
بنجه در بنجه ي خاك افكندم
چشمانم لبالب از اشك
به بغضي تلخ گفتم:
گر قصد جان داري رخ بنما و جان بستان...
***
صدايي شنيدم گويا صداي امواج دريا بود
چه مي ديدم...
كمي دور تر از من ابي نيلگو سراب چشمانم را نوازش مي داد
ابا ناتواني تن خسته ام را به سمتش كشيدم
ان چه مي ديدم حقيقت داشت
به هر سو كه نظر مي كردم اب بود و اب...
با خود گفتم شايد اخر دشت همين جاست
بس او كجاست؟
نااميد و خسته كوزه ام از اب بر كردم و باز گستم
به محلي نزديك مي شدم كه براي اولين بار درخت را ان جا ديده بودم
واي بر من... ان چه مي ديدم در باورم نمي گنجيد...
درخت خسته و نيمه جان بر زمين افتاده بود
نزديكش شدم
كوزه ي اب در دستم بر زمين زانو زدم
اشكهايم بي دريغ بر گونه هايم بوسه مي زد...
گريان برسيدم: چه كسي تو را به اين روز در اورده؟
لبخند زيبايي زد با نفسهايي بريده بريده گفت:
سر انجام او به ديدارم امد...
_چگونه؟...
درخت: روح سبزش را در طوفاني سهمگين ديدم
طوفاني كه در جانم فرياد ميكرد
از غرور خالي خواهي شد خالي خواهي شد...
اري من شكستم
براي ديدار او شكستم...
در لحظه ي شكستن او از برابر ديدگانم گذشت و من غزل رستگاري را در خود زمزمه كردم...
و من...
به بهناي صورت اشك مي ريختم
با هق هقي تلخ گفتم: من تا ته دشت رفتم سرابي ديدم و از ان برايت اب اوردم مگر تشنهي اب نيستي؟ بر خيز برايت اب اورده ام...
لبخندي گرم اميخته با لرزش بغضي سرد بر لبانش نقش بست و ارام زمزمه كرد:
تو نيز او را ديدي
تو ان ضيافت را ديدي...
نزديك بيا و قطره اي از ان اب را به من بده
نزديكش شدم
جرعه اي از ان اب را در گلوي خشكش ريختم
نفسهايش به شما رش افتاد و با صدايي ضعيف گفت:
(مي ) هم نوشيدم به راستي كه ضيافت كامل شد...


نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:5 توسط فاطمه| |

گریختی
                - تو از من گریختی
چنان بهار از واژه ی کویر
و آن قناری به مژده ی بهار
                                       - نیامد
و این شکوه ندامت
                        - در آینه بجز طرح یک دریغ ندید
فلق :
              - شکوفه ی اندوهگین چشمهایم شد
و باد ولگرد
              - از وسعت کویر
جنون ملتهب صخره های تنها را
به ارمغان آورد
و راه
          - این راه خسته کولی
به مرکب کدامین ستاره نشست ؟
که این چنین افق
                     - آبستن است ؟
که نطفه ی اندوه بارور می شود در من ؟

***
کدام ستاره می میرد ؟
کدام بهار ؟
کدام پرستو ؟
که این کویر پذیرای هیچ رویش نیست ؟
***
تو رفتی
تو رفتی
تو رفتی
و من هرگز
ستاره ای را
در آسمان ندیدم
ستاره ها مردند
ستاره ها مردند
و ریشه ی خشک آن شوق بارور در من
                                                   - پوسید

***
کدام پاییز ؟
کدام زمستان ؟
کدام بهار ؟
مرا از این سکون یأس
تهی تواند کرد ؟

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:19 توسط فاطمه| |

                 

یک نفر دنبال خدا میگشت، شنیده بود که خدا آن بالاهاست؛ پس هر شب از پله های آسمان بالا میرفت، ابرها را کنار میزد، چادر شب را می تکاند، ماه را بو میکرد و ستاره ها را زیرورو.

 او میگفت: خدا یه جایی همین جاهاست و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش، که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همۀ آسمان را گشت، اما نه تختی بود و نه کسی، نه ردپایی بود و نه نشانه ای میان ستاره ها؛ از آسمان دست کشید، از جستجوی آن آبی بیکران.

 آن وقت بود که نگاهش به زمین زیر پایش افتاد، زمین پهناور بود و عمیق پس فکر کرد، شاید خدا آنجاست. زمین را کند، ذره ذره و لایه لایه، هر روز بیشتر از پیش پایین می رفت، خاک سرد بود و تاریک، و نهایت آن جز سیاهی چیز دیگه ای نبود،نه پایین بود و نه درآسمان. خدا را پیدا نکرد، اما هنوز کوهها، دریا ها و دشتها را نگشته بود، پس شروع به گشتن کرد؛

پشت کوه ها و قعر دریا ها را، وجب به وجب دشت و کویر را، میان قلوه سنگ ها، تک به تک قطره های آب را، اما خبری از خدا نبود، او از جستجو ناامید شد.

ناگهان نسیمی وزیدن گرفت، شاید نسیم فرشته ای بود، که به او گفت: خسته نباشید که خستگی مرگ است، هنوز وسعترین و زیباترین سرزمن را نگشته ای، سرزمین گمشده ای که نشانی اش را روی هیچ نقشه ای نیافته ای؛نسیم دور او گشت و گفت: اینجا که نامش تویی؛ و او تازه خودش را در سرزمین گمشده دید.

نسیم دریچۀ کوچکی را گشود، راه ورود تنها همین بود؛ و او پا بردلش نهاد و وارد شد، آری خدا آنجا بود و برعرش تکیه زده بود؛

او تازه دانست عرشی که در پی اش بوده همین جاست، خانۀ دل.

او فهمید در چشمانش خدا هست، در آسمان نیلی، در دشتهای وسیع، در دریاهای مواج، در ستاره های چشمک زن، همه جا و همیشه خدا با ماست........


 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 0:22 توسط فاطمه| |

خیلی اهل فوتبال نیستم امشب برای خرید رفته بودم شهر کتاب

خیابانها شلوغ بود و جوانها شادی میکردند

امیدوارم همیشه شاد باشند

 

va6ont2n9hx75sxmldq7.jpg

 

                                   1krdjnx659jy2axbo.jpg 

 

                                                                8d4fx1bwsj20mah10xy.jpg

جوانهای ما که با این شادی قانع اند..........

امیدوارم همیشه همیشه شاد شاد شاد باشند

                                                               آمین

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:35 توسط فاطمه| |

سريال گمشدگان روايت چيست؟
گمشدگان روايت مردمي است كه از يك سانحه سقوط هواپيما جان سالم به در ميبرند و درست وسط جزيره اي دور افتاده در منطقه اي گرمسير ، تلاش براي رهايي از جزيره را آغاز ميکنند. هر قسمت 42 دقيقه اي اين سريال علاوه بر ماجراي اصلي با فلش بک هايي به زندگي شخصيت ها همراه است و به تدريج مخاطب را با زندگي شخصيت هاي اصلي داستان آشنا مي کند. شخصيت هايي كه تقريبا هر كدام از يك نژاد ، يك طرزتفكر و يك فرهنگ متفاوت هستند. در اين سريال نماينده اي از هر قاره وجود دارد ، از آسيا ، استراليا، آمريكا، اروپا و آفريقا و حتي از قطب هم نماينده اي حضور دارد (خرس قطبي) و شايد يكي از مسائلي كه باعث جذب بي سابقه مخاطب براي اين سريال شده همين نكته باشد. نكته ظريفي كه باعث مي شود تقريبا تمام بينندگان به راحتي با شخصيت ها همزادپنداري كنند.
... اما اين فقط شروع ماجرا بود ....

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 19:1 توسط فاطمه| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 17:44 توسط فاطمه| |

خدا در همین نزدیکی است...

لای این شب بوها، پای آن کاج بلند، روی آگاهی آب، روی قانون گیاه

من مسلمانم ... قبله ام یک گل سرخ ... جانمازم چشمه ... مهرم نور ... دشت سجاده ی من

من وضو با تپش پنجره ها میگیرم

در نمازم جریان دارد ماه ... جریان دارد طیف ... سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم ... پی قد قامت موج

کعبه ام بر لب آب ... کعبه ام زیر اقاقی هاست

کعبه ام مثل نسیم میرود باغ به باغ ... میرود شهر به شهر ...

 

 

باغ ما در طرف سایه دانایی بود.

باغ ما جای گره خوردن احساس گیاه

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آیینه بود.

باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود.

میوه کال خدا را آن روز میجویدم در خواب

آب بی فلسفه می خوردم

توت بی دانش می چیدم

تا اناری ترکی برمی داشت دست فواره خواهش می شد.

گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید

شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت

فکر بازی می کرد

زندگی چیزی بود... مثل یک بارش عید ...یک چنار پر سار.

یک بغل آزادی بود

زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:29 توسط فاطمه| |

سکوت سرشار از سخنان نا گفته است
از حرکات نا کرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده .
در این سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من.
و باز هم سکوت
سکوت بی پایان

 

 زندگی را بایدگاهی در سکوت زمزمه کرد

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 21:14 توسط فاطمه| |

هزار ویک اسم داری ومن از همه اسم لطیف را دوستتر دارم

که یاد ابر وابریشم وعشق می افتم .

خوب یادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود وپر وبالم از نسیم  .

بس که لطیف بودم .توی مشت دنیا جا نمی شدم .

اما زمین تیره بود.کدر بود سفت بود وسخت .

دامنم به سختی اش گرفت ودستم به تیره گی اش آغشته شد .

ومن هر روز قطره قطره تیره تر شدم وذره ذره سخت تر .

من سنگ شدم وسد ودیوار .

دیگر نور از من نمی گذرد دیگر آب از من عبور نمی کند .

روح در من روان نیست وجان جریان ندارد .

حالا تنها یادگاریام از بهشت واز لطافتش 

چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام .

گریه نمی کنم تا تمام نشود.می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد .

یا لطیف !

این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود وروح سنگ وصخره ؟

این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند ودلهای نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم ودیده می شویم .

اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد نا پدید میشود.

یا لطیف !

کاشکی دوباره مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی

تا می چکیدم ومی وزیدم ونا پدید می شدم

مثل هواکه نا پدید است مثل خودت که نا پیدایی....یا لطیف !

مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

(این پست رو من به جای خاله عزیزم نوشتم دوستت دارم الیانا)

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 13:20 توسط فاطمه| |

 

  • به بربط چو بايست برساخت رود
  • برآورد مازندرانی سرود
  • كه مازندران شهر ما ياد باد
  • هميشه بروبومش آباد باد

فردوسي

 

امير پازواري مشهور به امير مازندراني، شيخ العجم و اميرالشعرا، از شاعران تبري‌سراي مازندران بود.نام و زندگي وي در پرده ابهام مانده است. از سروده هاي منسوب به وي مي توان گفت كه از مردم شيعي روستاي پازوار بارفروش( بابل ) بود و معشوقه اي بنام گوهر داشت .
شماري از منابع درباره زندگي، آغاز شاعري و عرفان امير چندان به خطا رفته اند كه به افسانه مانند است. برخي نام وي را شيخ محمد پازواري و برادرانش را كريم و رحيم دانسته اندو نوشته اند كه در زمان حكومت محمد صفوي ( ؟ - ق ) در پازوار به دنيا آمد و پس از برانداختن فرمانروايان محلي و تصرف مازندران بدست شاه عباس صفوي به وي پيوست. امير از آن پس با شاه بود و از شاه لقب شيخ العجم و اميرالشعرا گرفت. پس از مرگ شاه عباس ( 1038 ) وي به بوكلاي پازوار بازگشت و در همانجا درگذشت و در كنار برادرانش به خاك سپرده شد.
شماري از منابع گمان مي دادند كه امير از سادات مرعشي پازواري بود. دائرةالمعارف تشيع وي را از شاعران پاياني سده نهم و اوايل سده دهم هجري آورده است. همين منبع وي را معاصر امير تيمور گورگاني ( 807) دانسته اند و آورده اند كه تيمور از سر خشم وي را به هند تبعيد كرد و پس از چندي بخشيد و روستاي پازوار را به او سپرد. همين كتاب به خطا امير پازواري و امير ساروي (مازندراني) را به يك تن دانسته است.
و يادآور مي شود كه تاكنون در هيچيك از متون سده هشتم تا دوازدهم هجري از وي ياد نشده است.
نخستين بار الكساندر شود زكو/ خودزكو ، ايرانشناس لهستاني ( 1806 - 1881 م ) ، در 1842 م ، چند سروده منسوب به امير را به چاپ رساند و از وي به نام شيخ العجم امير پازواري ياد كرد.
پس از آن بر نهار دورن ( 1805- 1881) به دستياري ميرزا محمد شفيع بارفروشي ديوان منسوب به امير را به نام كنزالاسرار مازندراني در سن پترزبورگ به چاپ رساند.
نخستين بار در ايران رضاقلي هدايت ( 1218 - 1288 ) در فرهنگ انجمن آراي ناصري و تذكره رياض العارفين ( نگارش 1260 ) از او ياد كرده است.

خصوصيات شعري امير پازواري :
اشعار امير بيشتر دو بيتي و با عبارت « امير گته » آغاز مي شود و اعظم بخش هاي آن به صورت سوال و جواب شعري ( مناظره) مطرح شده است. تعدادي از اشعار امير به صورت چيستان مطرح شده كه هردو صورت شعري امير و تك بيتي هاي وي از حلاوت و عواطف خاصي برخوردار است. و اكثر شعرهاي امير در جهت عشق و علاقه وي به شيعيان حضرت علي (ع) و معشوقه‌اش «گوهر» سروده كه همگي داراي محتويات ارزشمند عرفاني، اخلاقي و ارزشهاي ديني است.

در سراسر دوران حكومت بعد از هخامنشيان از حمله اسكندر تا جنگهاي اقوام ساكن مازندران با پادشاهان اشكاني ونيز در حوادث دوران ساسانيان و خصوصا پس از قدرت گرفتن مكتب الهي اسلام و آغاز دوران صفاريان، آل‌بويه، غزنويان و سلجوقيان و تاخت و تاز سپاه ويرانگر مغول و دوران حاكميت مرعشيان و سپس انقراض آنان با لشكركشي تيمورلنگ و سپس طلوع ستاره قدرت شاه عباس و سركوبي خوانين و حكام محلي و از بين بردن آخرين وارث بلافصل ساسانيان در مازندران كه بيش از هزار سال در منطقه حكمفرمايي داشتند، اين منطقه يكي از كانونهاي كشاكش و حوادث بوده است.

منبع: بابل‌نت‌دات‌کام

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:29 توسط فاطمه| |

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 7:36 توسط فاطمه| |

 

وقتی‌ قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ می‌شود، وقتی‌ نمی‌توانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی‌ کنیم‌ و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ می‌شکند، وقتی‌ احساس‌ می‌کنیم‌ بدبختی‌ها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛ وقتی‌ امیدها ته‌ می‌کشد و انتظارها به‌ سر نمی‌رسد، وقتی‌ طاقتمان‌ طاق‌ می‌شود و تحملمان‌ تمام… آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم‌ و مطمئنیم‌ که‌ تو، فقط‌ تویی‌ که‌ کمکمان‌ می‌کنی…

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا می‌کنیم، تو را می‌خوانیم. آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ می‌کشیم، تو را گریه‌ می‌کنیم، تو را نفس‌ می‌کشیم.

وقتی‌ تو جواب‌ می‌دهی، وقتی‌ دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ می‌کنی‌ و یکی‌یکی‌ غصه‌ها را از توی‌ دلمان‌ برمی‌داری، وقتی‌ گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز می‌کنی‌ و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند می‌زنی، وقتی‌ سنگینی‌ها را برمی‌داری‌ و جایش‌ سبکی‌ می‌گذاری‌ و راحتی؛ وقتی‌ بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی‌ می‌دهی‌ و بیشتر از لب‌ها، لبخند، وقتی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر می‌کنی‌ و دعاهایمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهایمان‌ را برآورده، وقتی‌ قهرها را آشتی‌ می‌کنی‌ و سخت‌ها را آسان. وقتی‌ تلخ‌ها را شیرین‌ می‌کنی‌ و دردها را درمان، وقتی‌ ناامیدها، امید می‌شود و سیاه‌ها سفید سفید… آن‌ وقت‌ می‌دانی‌ ما چه‌ کار می‌کنیم؟

حقیقتش‌ این‌ است‌ که‌ ما بدترین‌ کار را می‌کنیم. ما نه‌ سپاس‌ می‌گوییم‌ و نه‌ ممنون‌ می‌شویم‌ ما فخر می‌فروشیم‌ و می‌بالیم‌ و یادمان‌ می‌رود، اصلاً‌ یادمان‌ می‌رود که‌ چه‌ کسی‌ دعاهایمان‌ را مستجاب‌ کرد و کی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر کرد و اشک‌هایمان‌ را پاک‌ کرد.

ما همیشه‌ از یاد می‌بریم، ما همیشه‌ فراموش‌ می‌کنیم. ما همان‌ انسانیم‌ که‌ ریشه‌اش‌ از فراموشی‌ است…

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:31 توسط فاطمه| |

شما در روز چند بار دروغ میگید یکبار دوبار سه بار ......................

 

حالا اگه یکی تو رو محکوم به دروغ گویی کنه چه احساسی داری؟

 

این بار شما برام بنویسید از حستون و از اینکه یک طرفه محاکمه 

 

می شوید.خوشحال میشم نظرات شما رو بخونم شاید مرحمی برای 

 

دل من باشد. 

 

با تشکر نوازش خدا

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:5 توسط فاطمه| |

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

 مرا اينگونه باور کن کمي تنها، کمي بيکس، کمي از يادها رفته ........................خدا هم ترک ما کرده........................ خدا ديگر کجا رفته........................... نمي دانم مرا آيا گناهي هست........................... که شايد هم به جرم آن، تنهایست.......

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 21:30 توسط فاطمه| |

 

 شريعتي پيرامون شرايط نهضت امام حسين (ع) مي‌نويسد: "شكل مبارزه‌اي كه حسين انتخاب كرده، قابل فهميدن نيست مگر اين كه اوضاع وشرايطي كه حسين در آن شرايط، قيام خاص خودش را آغاز كرد، فهميده شود.
     اكنون حسين مسئول نگاهباني انقلابي است كه آخرين پايگاههاي مقاومتش از دست رفته است واز قدرت جدش و پدر و برادرش، يعني حكومت اسلام و جبهه حقيقت و عدالت، يك شمشير برايش نمانده و حتي يك سرباز! سال‌هايي است كه بني‌اميه همه پايگاه‌هاي اجتماعي را فتح كرده است."
اسلام در اين زمان، چون پوستين وارونه شده،ارزش‌هاي اسلامي رنگ باخته و دين با حاكميت افراد فاسد و غاصب، رو به انحطاط و انحراف مي‌رود.
     امام حسين (ع) در چنين شرايطي براي اصلاح دين جدش قيام مي‌كند و از يك سو، نيرويي براي تغيير وضع موجود ندارد و از ديگر سو، در سكوت خود مشعل اميدي نمي‌بيند

امام حسين (ع) مسئوليت جهاد در راه عقيده را دارد
      دكتر شريعتي همچنين مي‌نويسد: "فتواي حسين اين است: آري! در نتوانستن نيز بايستن هست براي او زندگي، عقيده و جهاد است. بنابراين، اگر او زنده است وبه دليل اين كه زنده است، مسئوليت جهاد در راه عقيده را دارد. انسان زنده، مسئول است و نه فقط انسان توانا. و از حسين، زنده‌تر كيست در تاريخ ما، كيست كه به اندازه او حق داشته باشد كه زندگي كند؟ و شايسته باشد كه زنده بماند.
     نفس انسان بودن، آگاه بودن، ايمان داشتن، زندگي كردن، آدمي را مسئول جهاد مي‌كند و حسين مثل اعلاي انسانيت زنده، عاشق و آگاه است. توانستن يا نتوانستن، ضعف يا قدرت، تنهايي يا جمعيت، فقط شكل انجام رسالت و چگونگي تحقق مسئوليت را تعيين مي‌كند نه وجود آن را."

                         دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:39 توسط فاطمه| |

شريعتي در اين‌باره نيز معتقد است: "امام حسين (ع) فرزند خانواده‌اي است كه هنر خوب مردن را در مكتب حيات، خوب آموخته است.
     آموزگار بزرگ شهادت اكنون برخاسته است تا به‌همه آنها كه جهاد را تنها در توانستن مي‌فهمند و به همه آنها كه پيروزي بر خصم را تنها در غلبه، بياموزد كه شهادت نه يك باختن، كه يك انتخاب است انتخابي كه در آن، مجاهد با قرباني كردن خويش در آستانه معبد آزادي و محراب عشق، پيروز مي‌شود و حسين وارث آدم - كه به بني‌آدم زيستن داد - و وارث پيامبران بزرگ - كه به انسان چگونه بايد زيست را آموختند - اكنون آمده است تا در اين روزگار به فرزندان آدم چگونه بايد مردن را بياموزند."

                               دکتر علی شریعتی

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 17:33 توسط فاطمه| |

امام حسین و کربلا از نگاه دکتر علی شریعتی قسمت اول

دكتر علي شريعتي متفكر و انديشمندي بود كه در يك دوره تاريخي، تاثير فزاينده‌اي بر انديشه‌هاي فرهنگي و اجتماعي گذاشت.
     وي درباره برخي‌از حوادث تاريخي و مذهبي ازجمله حادثه كربلا ديدگاه‌هايي را عنوان كرده است.
برخي از سخنراني‌ها و نوشته‌هاي شريعتي در مورد شهادت امام حسين (ع) و حادثه كربلا، از جمله آثار خوب وي به شمار مي‌رود.
     تاثير امام حسين (ع) بر انديشه‌هاي دكتر شريعتي و خلق روح حماسي و نگاه حسيني وي، در همه آثارش به وضوح ديده مي‌شود.
     بازتاب حماسه حسيني در جولان فكر و روحيه وي بسيار گسترده، شورانگيز و عميق است به گونه‌اي كه بسياري از جريانات سياسي و اجتماعي و رويدادهاي تاريخي را با رويكرد به حادثه كربلا تحليل و ارزيابي مي‌كند.
     پرداختن به عاشوراي حسيني از منظر دكتر شريعتي بيشتر انعكاس يك قريحه قوي، احساس شورانگيز و ترجمان روح حماسي و بي‌تاب اوست. 
    

مفهوم شهيد در انديشه شريعتي
     نوع فهم دكتر شريعتي از مفهوم عالي شهيد، برداشتي خالص، عميق و ناب از فرهنگ اصيل اسلامي است. وي در تعريف كلمه "شهيد" مي‌گويد: "شهيد در لغت، به معناي حاضر، ناظر، به معناي گواه و گواهي‌دهنده و خبردهنده راستين و امين و هم چنين به معني آگاه و نيز به معني محسوس و مشهود ، كسي كه همه چشم‌ها به اوست و بالاخره به معني نمونه، الگو و سرمشق است."
     "شهيد" زنده، جاويد، حماسه ساز، عارف، آگاه، انتخاب گر و روزي خوار نعم‌الهي است و اين اصيل‌ترين دريافت از متون و فرهنگ اسلامي به شمار مي‌رود ، چنانچه قرآن كريم نيز بدان اشاره مي‌كند.
دكتر شريعتي در جاي ديگر مي‌نويسد: "شهيد، قلب تاريخ است هم چنان كه قلب به رگ‌هاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي مي‌دهد، جامعه‌اي كه رو به مردن مي‌رود، جامعه‌اي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش، از دست داده‌اند و جامعه‌اي كه به مرگ تدريجي گرفتار است، جامعه‌اي كه تسليم را تمكين كرده است، جامعه‌اي كه احساس مسئوليت را از ياد برده است و جامعه‌اي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است.
     شهيد همچون قلبي، به اندامهاي خشك مرده بي‌رمق اين جامعه، خون خويش را مي‌رساند و بزرگترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل، ايمان جديد به خويشتن را مي‌بخشد."
     شهادت، برنده‌ترين سلاحي است كه هيچ دشمني را ياراي مقاومت در برابر آن نيست. مرحوم شريعتي در اين‌باره مي‌نويسد:"يكي از بهترين و حيات بخش‌ترين سرمايه‌هايي كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است."
     "در فرهنگ ما شهادت، مرگي نيست كه دشمن ما بر مجاهد تحميل كند.

* مفهوم شهادت در انديشه شريعتي
     از نظر شريعتي "شهادت" مرگ دلخواهي است كه مجاهد با همه آگاهي و همه منطق و شعور و بيداري و بينايي خويش، آن را انتخاب مي‌كند.
     شهادت، در يك كلمه برخلاف تاريخ‌هاي ديگر كه حادثه‌اي، درگيري و مرگ تحميل شده بر قهرمان و در نهايت يك تراژدي است،در فرهنگ ما، يك درجه است، وسيله نيست، خود هدف است، اصالت است، خود يك تكامل، يك علو است، خود يك مسئوليت بزرگ است، خود يك راه نيم بر به طرف صعود به قله معراج بشريت است و يك فرهنگ است."

فرا رسیدن ایام محرم را به شما دوستان محترم تسلیت عرض میکنم.

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 15:40 توسط فاطمه| |

 خدایا !

               زندگی سرشار از هزاران نگرانی ست

               و ذهن از یک فکر به سوی فکر ی دیگر پرواز می کند .

               در میان چنین هیاهویی

               شنیدن ندای خاموشی که در قلب  

               با من سخن می گوید دشوار است .        

     خدایا !

               مرا موهبت آن بخش

              که ذهنم در کشاکش این غوغای روزمره

               بر تو متمرکز باشد

              و هر روز دقایقی با تو ارتباط برقرار کنم .

            بادا که چنان متبرکم گردانی

             که ندای تو را بشنوم

            و سیمای تو را که پر از لطف و زیبایی است

            به چشم دل مشاهده کنم .

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 21:56 توسط فاطمه| |

می ترسم صحبت کنم .من خود

 

را با بال پری دروغین می آرایم

 

                فریاد

 

میزنم آواز می خوانم می گریم

 

می کوشم شاید بتوانم فریاد

 

بی امان دلم را خفه کنم.....

 

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 19:31 توسط فاطمه| |

 

روی دریا از خدای آبی خود حرف بزن.

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 22:51 توسط فاطمه| |

 

یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر

 

سال در «خرم روز» مکرر می شود.

 

انار

پیشینه جشن

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کرده‎اند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. بسیاری بر این باورند که ریشهٔ پاس‌داشت شب چله میراث قوم کاسپیان‌ است. کاسپ‌ها از اولین اقوام آریایی هستند که وارد ایران شدند.ان‌ها مردمانی با چشم‌های کبودرنگ و موهای بور بودند که ابتدا در گیلان امروزی سکنی گزیدند و پس از چندی به نقاط دیگر ایران مهاجرت کردند. کاسپ‌ها قوم نیرومندی بودند و تمدن توانمندی را پایه‌گذاری کردند. از جمله تمدن‌های آبی (Hydraulic Civilizations) که می‌توان از زیگورات چغازنبیل، آسیاب‌ها و قنات‌های دزفول و شوشتر به‌عنوان آثار باقی‌مانده از تمدن کاسپ‌ها نام برد. هم‌چنین پل‌های بسیاری با نام آناهیتا در سراسر ایران ساختند و با ساخت چهارتاقی‌هایی توانستند انحراف ۲۳ درجهٔ مدار زمین در گردش به دور خورشید را اندازه‌گیری کنند. کاسپ‌ها با استفاده از این ابزار به تقویمی دقیق دست یافتند و دریافتند که پس از آخرین شب پاییز بر طول روزها اندک‌اندک افزوده شده و از طول شب‌های سرد کاسته می‌شود. این جشن در ماه پارسی «دی» (تولد دوباره خورشید) قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده‌است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. واژهٔ روز (DAY) در زبان انگلیسی (که همریشه با زبانهای کهن آریایی است) نیز از نام این ماه برگرفته شده‌است. نور، روز و روشنایی خورشید، نشانه‌هایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی و اهریمن بر زمین. هنگام توسعهٔ آیین مهر در اروپا، مراسم شب چله به عنوان روز زایش مهر و نور و راستی با شکوه تمام برگزار می‌شده‌است و پس از استیلای مسیحیت در اروپا، آداب و رسوم آیین مهر که در زندگی مردم و به‌خصوص در میان رومیان نفوذ کرده بود هم‌چنان باقی ماند اما با آمدن دين جديد رنگ نباخت . تا سال ٣٥٠ ميلادی تمام فرقه‌های مختلف مسيحيت متفق‌القول روز ششم ژانويه را روز ميلاد مسيح می‌دانستند وليکن نفوذ آيين مهر کليسای روم را بر آن داشت تا روز تولد عيسی مسيح را مطابق با تولد مهر يا ميترا قرار دهد تا از التقاط اين دو مناسبت نفوذ بيشتری بر زندگی مردم داشته باشد و بزرگ‌ترين جشن آيين مهر را در خود حل کنند. با قدرتمند شدن کليسای رم و پس از گذشت زمان، فرقه‌های ديگر مسيحيت به اين سمت و سو گرويدند. ليکن هنوز کليسای ارمنی و ارتدوکس شرقی روز ششم ژانويه را روز ميلاد مسيح می‌دانند. آن‌چه از نظر پژوهشگران مسلم است اين است که ٢١ يا ٢٥ دسامبر با توجه به اشاره‌های انجيل به فصل زراعت و اعتدال هوا و هم‌چنين تاريخ دوران اوليه‌ی مسيحيت ، روز ميلاد عيسی مسيح نيست و نفوذ آيين مهر در رسوم کليسا نيز غيرقابل‌انکار است. نخستين مايه‌های جشن کريسمس وايلانوت ميراث و هديه‌ی ايران کهن به جهانيان است که خود تا به امروز در زنده‌نگه‌داشتن آن کوشيده‌است. . ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند، و به همین دلیل این شب را جشن می‎گرفتند و گرد آتش جمع می‎شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می‌کردند.آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و «میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمه‎ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیین‎های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‎ها و فرآورده‎های خوردنی فصل و خوراک‎های گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را «میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند. ایرانیان گاه شب یلدا را تا دمیدن پرتو پگاه در دامنهٔ کوه‌های البرز به انتظار باززاییده‌شدن خورشید می‌نشستند. برخی در مهرابه‌ها (نیایشگاه‌های پیروان آیین مهر) به نیایش مشغول می‌شدند تا پیروزی مهر و شکست اهریمن را از خداوند طلب کنند و شبهنگام دعایی به نام «نی ید» را می‌خوانند که دعای شکرانه نعمت بوده‌است. روز پس از شب یلدا (یکم دی ماه) را خورروز (روز خورشید) و دی گان؛ می‌خواندند و به استراحت می‌پرداختند و تعطیل عمومی بود (خرمدینان , این روز را خرم روز یا خره روز می‌نامیدند). در این روز عمدتاً به این لحاظ از کار دست می‌کشیدند که نمی‌خواستند احیاناً مرتکب بدی کردن شوند که میترائیسم ارتکاب هر کار بد کوچک را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می‌شمرد

 

شادی هایتان به بلندای شبهای ز مستان غم هایتان

 

به کوتاهی روزهای پاییزی.

 

     یلدا مبارک

 

 شاد باشید و به دیگران عشق بورزید .  

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 19:29 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin